ابوسعید ابوالخیر
گفتم : چشــمـم، گفت: براهش میدار گفتم: جــــگرم، گفت پر اهش میدار
گفتم که: دلم، گفت:چه داری در دل گفتم : غم تو، گفت : نگاهش می دار
گفتم که : دلم گفت : کبابی کم گیــر گفتم : چشـمم، گفت : سرابی کم گیر
گفتم: جانم، گفت: که درعالم عشق بسیار خرابســــت، خرابـــــی کم گیر
دل جای تو شد، وگرنه پرخون کنمش در دیده تویی، وگر نه جیحون کنمش
امید وصال توســـــت جــان را ورنه از تن بهــــــــــزار حیله بیرون کنمش
پرسید کسی منزل ان مهــــر گُسل گفتم که : دل منســــــت او را منزل
گفتا که: دلت کجاست، گفتم: بر او پرسید که: او کجاست؟ گفتم: در دل
لذت جهان چشیده باشی همه عمر با یار خود ارمیده باشی همه عمـــــر
هم اخر عمـــــر رحلتت باید کرد خوابی باشد که دیده باشی همه عمــــر
بازا، بازا، هر انچه ، هســــتی بازا گر کافر و گبر و بت پرستی ،بازا
این در گه ما در گه نو میدی نیست صـد بار اگر توبه شکســـــــتی بازا
اتش بدودست خویش، بر خرمن خویش چو خود زده ام چه نالم از دشمن خویش
کس دشمن من نیست، منم دشمن خویش ای و ای من و دست مـن و دامـن خویش
گر فضل کنی ندارم از عــــــالم باک ور عدل کنی، شوم بیک باره ملاک
روزی صد بار بگویم ای صانع پاک مشتی خاک ، چه اید از مشتی خاک