IQچیست؟

ادامه نوشته

تكنولوژي جديد bluetooth چيست؟

ادامه نوشته

كم رنگ شدن نقش وسائل کمک آموزشی در تدریس و یادگیری

ادامه نوشته

یک عالم تربیتی در همدان

 

زندگی نامه عارف آیت الله شیخ محمد بهاری

 

حکیم عارف آیت الله شیخ محمد بهاری فرزند حاج میرزا احمد از عالمان و عرفان طراز اول و یکی از ستارگان تابناک آسمان علم و فضیلت و عرفان بوده ،مرحوم آیت اله بهاری در سال 1265 قمری در شهر بهار چشم به جهان گشود وزیر نظر استادان مرحوم ملا عباس علی ،ملا جعفر و آیت اله حاج  میرزا بروجردی پدر حاج حسین بروجردی به فراگیری علم پرداخت و در حالی که 32 بیشتر نداشت بااخذ درجه اجتهاد در برو جرد  به نجف اشرف عازم شد .و در آن  حوزه به محضر عارف کبیر ملا حسین قلی  همدانی راه یافت .  شیخ محمد بهاری در نجف  درس آخوند ملا حسین  قلی را فرا گرفت و پیوسته ملازم وی بود به طوری که آن مرحوم در باره این شاگرد زیده خود می فرمود :حاج شیخ محمد بهاری حکیم اصحاب من است و بدین ترتیب آیت اله شیخ محمد بهاری تا پایان عمر آخوند ملا قلی همدانی و ملازم وی بود و در حدود پانزده سال در سفر و حضور در خدمت آن مرحوم بود و آخوند او را وصی خود قرار داد . در سال 1311 قمری که آخوند به رضوان الهی خرامید. مرحوم بهاری و مرحوم سید احمد کربلایی از اعاظم شاگردان ملا حسین قلی بودند . از سید احمد کربلایی در عظمت شان ایشان نقل است <ما پیوسته در خدمت ملا حسین قلی همدانی بودیم . ایشان در صد در صد مال ما بود ولی همین که آقای بهاری با آخوند روابط آشنایی بست ،آخوند دائما در خدمت او بود > شیوه تربیتی حاج شیخ محمد بهاری همان روش استادش ملا حسین قلی همدانی بود و در همان برخورد اول ،طرف مقابل را مجذوب و شیفته خود می ساخت . روزی رهگذری در نجف به طلاب جسارتی کرد . ایشان به رهگذر رو کرد و گفت آیا نخواهی مرد ؟ آ« مرد گفت :<چرا   چرا ... اتفاقا موقعش رسیده > سپس توبه کرد و بعدها در زمره زهاد و اوتاد زمان خود در آمد . آیت اله بهاری در نجف به بیماری مزمنی دچار شد و پزشکان راه علاج او را تغییر آب و هوا دانستند . وی به ایران بازگشت اما وضع جسمانی اش بدتر شد و دیگر نتوانست به نجف باز گردد. در اخریین مسیر بازگشت خود بد حال و بیمار بود دوستان او درشکه ای برای ایشان کرایه کرده بودن که ایشان را به بهار برگرداند درشکه چی مردی کهن  سال بود حین راه تنها دغدغه اش این بود که اگر ایت اله بهاری در نیمه را در گذشت چه کند و آیت اله بهاری به دلیل ریاضت چون ازقلب ها آگاه بود به درشکه چی جواب عرض می کنند: که ای پیر مرد نترس من در میان راه در نمی گذرم تو من راه به بهار می رسانی انگاه ملک الموت را زیارت می کنم . در زمان حیات به او پیشنهاد کردند که بعد از رحلت ،جنازه اش را به نجف منتقل کنند ولی او با قطعیت فرمود :مرا در گورستان بهار دفن کنید ،می خواهم کنار شهیدان باشم سال بعد بیش از 160 تن از شهیدان جنگ ایران و عراق در قبرستان بهار آرمیدن . علامه تهرانی می گوید : این گونه شنیده ام و بدان اعتقاد دارم که آ« مرحوم از مهمانان خود پذیرایی می کند > عارف بزرگ آیت اله محمد جواد انصاری همدانی که بار ها برای زیارت قبر ایشان و استمداد از روح بلند او راه دوازده کلیو متری تا بهار را پیاده طی کرده بود در باره عظمت شخصیت عرفانی آیت اله محمد بهاری می فرمود :من از قبر سلمان فارسی ،قبری به نورانیت محمد بهاری در بهار ندیده ام . حاج شیخ محمد بهاری در سن 60 سالگی پس از بازگشت از پابوسی امام رضا (ع ) در روز نهم  رمضان 1325 قمری در شهرستان بهار چشم از دنیا فرو بست و هم اکنون مزار آن عالم وارسته در میان وارسته در میان بیش از 800 شهید در گلزار شهر بهار زیارتگاه شهدای شهر بهار زیارتگاه عارفان و عابدان است . از آثار باقیمانده از مرحوم آیت اله بهاری می توان به تذکرهالمتقین اشاره کرد که رهنمود های تربیتی و اخلاقی از آیت ا له بهاری می باشد . آیت اله ناینی (ره) :شهر آجاست که شیخ محمد بهاری در آنجا خفته است .

روحش شاد و نامش همواره جاودانه در تاریخ خواهد ماند ...

جدیدترین تعریف از تکنولوژی آموزشی

                     

حافظ

  1. O sake ,  pass the brimming goblet round- love  seemed so simple, hazards now abound 

الا یا ایها الساقی ادر کاساو نا ولها

که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها

Thanks to the breeze- blown musk from charming curls our hearts in blood of misery are drowned.

What safety in my love s house, when bells Ring out their call the caravan to load?

Colour  your mat with wine, if magus bids  you :   the traveler  knows the custom and the road.

Dark night, and fear of waves and whirlpools terror : the burdenless on shore know not our state : my pleasure seeking brought me ill- repute .

What masks the  mystery men celebrate?

To find god, Hafiz ,you must not have flown: on finding Him , this world you must

   disown 

  

 

                      

بخوان تا بدانی کیستی ؟ (بخشی از زندگی نامه ی روسو   )

ادامه نوشته

شعر های اتشی از باباطاهر

دلا خوبون دل خونین پسنـــــــدند               دلا خون شو که خوبان این پسندند

متاع کفرو دین بی مشتری نیست               گروهی اون گروهــــی این پسندند

 

دلا اصلا نتــرسی از ره دور            دلا اصلا نتـــــــرسی از ته گور

دلا اصلا نمیترسی که روزی           شوی بنــــــــگاه مار و لانه مور

 

به خنجر گر درارن دیده گونم                 به اتـــــش گر بسون استخونم

اگر بر ناخنـــــونم نـی بکوبن                 نگیرم دل ز یـــــار، مهربونم

 

مو ان رندم که عصیان پیشه دیرم             به دستی جام و دستـــی شیشه دیرم

اگر تو بیگنـــــــاهی رو ملک شو             مو از حــــــــــوا و ادم ریشه دیرم

 

 به گورستان گذر کردم کـم و بیش             به دیدم حال دولتمنــــــد و درویش

نه در ویشی به خاکی بی کفن ماند             نه دولتمنــــد برد از یک کفن بیش

 

نمی دونم دلم دیوونه کیست            کجا می گردد و در خونه کیست

نمیدونم دل سر گشـــــته مو           اسیر نرگس مستـــــــــونه کیست

 

اگر زرین کلاهی عاقبــــــت هیچ          به بخت ار پادشاهی عاقبت هیچ

گرت ملک سلیمان در نگین است          در اخر خاک راهی عاقبت هیچ

 

چون ان شاخم که بارش خورده باشند          چو ان ویرون که گنجش برده باشند

براون پیـــری همی نالم در این دشت           که رودان جوونــــــــش مرده باشند

 

یکی دردو یــــــــــــــــکی درمون پسندد              یکی وصل و یــــکی هجرون پسندد

مو از درمون و درد و وصل و هجرون              پسنـــــــــــــدم انچه را جانون پسندد

 

اگر شیری اگر ببری اگر گور                 سر انجامت بود جـــــا در ته گور

تنت در گور گردد سفره گستر                بگردش موش ومار وعقرب ومور

ابوسعید ابوالخیر

 

گفتم : چشــمـم، گفت: براهش میدار                      گفتم: جــــگرم، گفت پر اهش میدار

گفتم که: دلم، گفت:چه داری در دل                      گفتم : غم تو، گفت : نگاهش می دار

 

گفتم که : دلم گفت : کبابی کم گیــر                      گفتم : چشـمم، گفت : سرابی کم گیر

گفتم: جانم، گفت: که درعالم عشق                      بسیار خرابســــت، خرابـــــی کم گیر

 

دل جای تو شد، وگرنه پرخون کنمش                 در دیده تویی، وگر نه جیحون کنمش

امید وصال توســـــت جــان را ورنه                 از تن بهــــــــــزار حیله بیرون کنمش

 

پرسید کسی منزل ان مهــــر گُسل               گفتم که : دل منســــــت او را منزل

گفتا که: دلت کجاست، گفتم: بر او               پرسید که: او کجاست؟ گفتم: در دل

 

لذت جهان چشیده باشی همه عمر                  با یار خود ارمیده باشی همه عمـــــر

هم اخر عمـــــر رحلتت باید کرد                  خوابی باشد که دیده باشی همه عمــــر

 

بازا، بازا، هر انچه ، هســــتی بازا                گر کافر و گبر و بت پرستی ،بازا

این در گه ما در گه نو میدی نیست               صـد بار اگر توبه شکســـــــتی بازا

 

اتش بدودست خویش، بر خرمن خویش        چو خود زده ام چه نالم از دشمن خویش

کس دشمن من نیست، منم دشمن خویش       ای و ای من و دست مـن و دامـن خویش

 

گر فضل کنی ندارم از عــــــالم باک         ور عدل کنی، شوم بیک باره ملاک

روزی صد بار بگویم ای صانع پاک         مشتی خاک ، چه اید از مشتی خاک

ضرب المثل و شعرها به همراه ترجمه انگلیسی

---------------------------------------

برای خود زندگی کنیم نه برای نمایش دادن آن به دیگران.

Live for ourselves not for showing that to others..

---------------------------------------

سفری به طول هزار فرسنگ با یک گام آغاز می شود..

A distant tour begins with one step...

---------------------------------------

بازنده ها در هر جواب مشکلی را می بینند، ولی برنده در هر مشکلی جوابی را می بیند.

The losers find problem in every answer but the winners find an answer in every problem.

---------------------------------------

به جای موفقیت در چیزی که از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت می برم(هینز سیندی).

Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a base I enjoy.

---------------------------------------

بادبادک تا با باد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت.

If the kite doesn't face adverse wind it won't rise...

---------------------------------------

آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد.

You will reap what you plant in your minds farm.

---------------------------------------

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.

If you won't be patient in the flow of river, every driftwood will be a huge problem for you.

---------------------------------------

آن که امروز را از دست می دهد ! فردا را نخواهد یافت.

هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست

Who looses today, won't find tomorrow

There is nothing important as today.

---------------------------------------

چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن

Try to be one that you can tell all: be as me.

---------------------------------------

یک ضرب المثل امریکای هست که میگه مشکل که به وجود اومد بگرد راه حلش را پیدا کن نگرد دنبال این که چرا بوجود اومد.

There is an American proverb that says: If you face a problem try to find the solution not the reason.

---------------------------------------

انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود (( ادیسون ))

Whatever human rise his trousers inset will be seen more.

---------------------------------------

هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))

When you catch in a calumny, you know your real friends.

---------------------------------------

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین ))

Love is a green glass that you see the chaff as alfalfa with it.

---------------------------------------

من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ویکتور هوگو ))

I don't say don't fall in love in first glance but I believe that you should glance for the second time.

---------------------------------------

هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید .(( آناتول فرانس ))

Don't believe your sense of first meeting never.

---------------------------------------

تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))

Gods decide is out of our hindsight power but it is always beneficial for us.

---------------------------------------

مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان .( دیل کارنگی )

It isn't important that what happened, tolerate and hide your grief with smiles..

---------------------------------------

علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون ))

What is forb? It is a plant that we don't know its profits yet.

---------------------------------------

بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .(( وئیس لومباردی ))

Winning is nothing but trying to win is all thing.

---------------------------------------

اگر نمیتوانی با کسی که عاشقش هستی باشی، عاشق کسی باش که با او هستی".

If you can't be with your love, try to love who you are with.

---------------------------------------

از من پرسید :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر کاری دلت می خواد باهام بکن. گفت :هر کاری؟ گفتم:آره. ............ تنهام گذاشت و رفت

He asked me: you are mine? I told: yes, I'm yours, do what you love with me. He told: what I loved? I told: yes...he left me alone and went.

---------------------------------------

عشق چیست؟ افسانه ای بیش نیست.. با لبخندی آغاز می شود با بوسه ای جان می گیرد با قطره ای اشک پایان می پذیرد

What is love? It's just a myth, it begins with a smile, it comes to life with a kiss and ends with tears.

---------------------------------------

این جمله همیشه یادت باشه: زندگی گل سرخی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش واقعی است

Keep this sentence in your mind always: life is a red flower, its petals are just dream and its burs are fact.

---------------------------------------

دلم احساس غم دارد/ در این انبوه ویرانی/کمی تا قسمتی ابری/ و شاید باز بارانی

My heart feels grief/ in this clump of destructions /a little to a part cloudy / or may rainy again.

---------------------------------------

چنین گفت زرتشت.........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش..........

Zartosht said: love the loving and like to like, hate from abhorrence, be kind to affection, placate with peace and be apart from divorcement....

---------------------------------------

زندگی را از طبیعت بیاموزیم ، چون بید متواضع باشیم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشیم.

Let learn living from the nature, being humble as willow( Bid), being right stature as cedar( Sarv), being patient just as spruce (senobar), being strong as chestnut (balut), being fluent just as river, being bountiful as sun and donor just as clouds.

---------------------------------------

کاش می شد گریه را تهدید کرد/ مدت لبخند را تمدید کرد/ کاش می شد در میان لحظه ها/ لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

I wish it was possible to threaten the crying/ extend the time of laughing/ I wish among the moments/ we could make near the moment of meeting.

---------------------------------------

من بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی- از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر- تو این نبودی، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم- تو بی گناهی، من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم

I am shelterless you are innocent, I gave my heart to you, what a wrong, I paint a pigeon from you, leave my painting and pass, you were not such this I painted badly, because I didn't see your heart never, you are innocent I am shelterless, stay safe from my tears and woe...

---------------------------------------

یک شبی با یاد تو بدرود خواهم گفت و رفت/ خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت/ در فرار شعرهایم یک شبی خواهم نشست/ آخرین اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت/ با خیالت بر دیار قصه ها رفتم ولی

One night I will say bye and will leave/ I will say your memories to the sike and will leave/ I will sit in the top of my poems one night/ I will say my last poem from you and will leave/ I went to the land of stories whit your dreams but...

---------------------------------------

همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو شاد میشه... واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری و اشک میریزی برات اشک می ریزه... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه... عاشق کسی باش که دوستت بداره!

Always smile for one that you know will be happy for you...cry for the sake of one that you know when you have sorrow and you are crying will cry for you...be upset for the sake of one that is partner of your grief, and love one that likes you...

---------------------------------------

شبی غروب می کنم کنار چشمهای تو/ وبی گناه می روم به دار چشمهای تو/ من از تمام عاشقی به این بسنده می کنم /که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهای تو

One night I will go down beside your eyes/ and will go innocently to the corded of your eyes/ I am sufficient in love to this/ that I pass 1min beside your eyes

---------------------------------------

نگاهی آشنا به یاس کردم/ تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت/ دو واحد عاشقی را پاس کردم

I looked familiarly at the Yaas, I felt you in the petal of flower...in the class of your eyes mincing/ I passed 2lesson of being lover

---------------------------------------

زمانی که مرا به دنیا آوردند می گفتند همه را دوست بدار اکنون که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموشش کن

When they born me they said: "love every one" and know that I love frenzied they are saying: "forget"

---------------------------------------

یک عشق عروج است و رسیدن به کمال ، یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال ، یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم ، یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال

Love is an ascent and reach to perfection, a love is inside hubbub and is the request of joiner, a love is silence and eyes speaking, a love is a dream and...is a dream and...dreams...

---------------------------------------

اگه از یاد تو رفتم... اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت با تموم سادگی هام/ گفتم اما.... به سلامت شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم! پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری توی گریه توی شادی ....سر رو شونه هاش بذاری تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم.... برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم

If you forget me...if you forget me, if you leave me, if you are for others...I love you yet despite that you said you huff with all my purities for ever/I said but...bye! May this is just a dream...what I heard from you my beliefless heart said I didn't receive to my love! You didn't say before...that you have another one in your laughing in your crying except me...if you rest your head in my shoulders I forgive you and never remind you...go my beautiful darling...you are expensive ...I am gratis

---------------------------------------

ما دو تن مغررو

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من بی تاب بی تابم

من به دیدار تو می آیم

We are two prideful

Far apart each other

I haven't vim of being apart

O that your dream fondling my mind

I am so impatient without you

I am coming to see you

---------------------------------------

ناله پنداشت که در سینه ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است

The grief imagined that my heart is narrow

It went and came back that world is narrow.

---------------------------------------

با ما باشی یا تنها، اینجا باشی یا آنجا، برکه باشی یا دریا، جنگل باشی یا صحرا، هر چه باشی تو هر جا، یادت همیشه با ما

You be with us or alone, you be here or there, be lake or sea, be jungle or desert, what you be in everywhere, your memory is always with us...

---------------------------------------

بی من اگر آرامی ، من نمی خواهم کنارم باشی

با شکست قلبم تو اگر پیروزی، آرزوی دل من نیز کامیابی توست

من تنها به تو می اندیم که مبادا خاری به دلت ریش آرد

If you are in calm without me, I don't want you be with me

If you are winner with breaking my heart, my heart wish is your success

I just think about you (I am just worry about you) that a bur don't hurt your heart

---------------------------------------

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن

The fact of a person isn't the same that the person shows, haply the fact is same that the person can't show it, if you want to identify a person listen to his unsaid not said.

---------------------------------------

اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید. شریعتی

If you want to destroy a fact, don't attack well, advocate it badly.

---------------------------------------

سرمایه های ماورایی هر دلی ، حرفهایی است که ان دل برای نگفتن دارد. شریعتی

The paranormal asset of every heart is that heart unsaid.

---------------------------------------

بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید. هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

Let arches of love, open your eyes to the nudity of itself, however there is nothing there except affliction and confusion but don't tolerate being blind for the sake of solace.

---------------------------------------

برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای

To judge about your achievement, think about what you earned instead of what you lost.

---------------------------------------

همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است. دانته

Always the huge blaze is from small spunkie.

---------------------------------------

مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد. منسیوس

The big man is who has an infantine heart.

---------------------------------------

هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعیین می کنی، می فهمی زندگی ات را هم خودت شکل می دهی.وین دایر

When you understand that you specify your aims, you will know that you make your life yourself.

---------------------------------------

دیگران را ببخشید نه به این علت که آنها لیاقت بخشش ترا دارند به این علت که تو لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی.(من می خواهم او را با تمام بدیها و نامردیهایش ببخشم چون واقعا احتیاج به آرامش دارم)

Forgive the others, not for that they have aptitude of your forgiveness, just for this, that you have aptitude of solace. (I want to forgive him with all his being bad and dastard because really I need solace.)

---------------------------------------

بیشترین تاثیر افراد نیک ، زمانی احساس می شود که از میان ما رفته باشند.رالف والد وامرسون

We will feel influence of good person when we lose them.

---------------------------------------

ما به وسیله اندیشه های خود ترقی می کنیم و از نردبان تصوری که از خویشتن داریم بالا میرویم.اوریسون سوئت ماردن

We upwell with our thoughts and rise from the stile of our imagination that we have from ourselves.

---------------------------------------

خود را مقید کنید که از حد انتظاری که دیگران از شما دارند فراتر بروید.هنریواردبیچر

Force yourself to be best that others expect from you.

---------------------------------------

روح درونی خود را زیبا کنید تا شخصیت درونی و بیرونی شما یکی شود.سقراط

Make beautiful your inside esprit, that be same your inside and outside personality.

---------------------------------------

به خصلتهای خود بیش از آبرو و حیثیت اهمیت دهید زیرا: خصلتها نشانه واقعیت وجودی شماست در حالی که آبرو و حیثیت نشانه طرز تفکری است که دیگران درباره شما دارند

Overrate to your behavior more that your prestige, because behaviors are the sign of your facts but prestige is what others thought about you.

---------------------------------------

تنهایی از همنشین بد بهتر

همنشین شایسته از تنهایی بهتر

نکو گفتن از سکوت بهتر

سکوت از بد گفتن بهتر

Solitude is better that bad friend

A proper friend is better that solitude

Don't say speaking is better that silence

Silence is better that speaking badly.

---------------------------------------

اسرار خویش به کسی مگوی زیرا سینه ای که در حفظ راز خود به ستوه اید از سینه دیگران نباید انتظار امانت داشته باشد

Don't say your secrets to others, because the heart that is tired from itself secrets, shouldn't expect others to be trustee.

---------------------------------------

انسانها نه به نسبت تجارب خود بلکه به نسبت ظرفیتی که برای تجربه کرد دارند عاقل هستند.جرجبرناردشاو

Human is wise because of the capacity that they have for new experience not for their experiences.

---------------------------------------

اگر ارزشهای واقعی خود را نمی شناسید خود را برای رنج آماده کنید.آنتونی رابینز

If you don't know your real price, be ready for affliction.

---------------------------------------

ای عزیز بر سه چیز اعتماد نکن: بر دل..بر وقت... بر عمر

دل زنگ پذیر است. وقت را تغییر است. عمر در تقصیر است

O dear, don't believe in these3: in heart...in time ...and age

Because the heart will corrode, the time will change, and the age is in decreasing.

---------------------------------------

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند: دیروز با خاطراتش مرا فریب داد. فردا با وعده هایش مرا خواب کرد. وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود

Yesterday and tomorrow get friend: yesterday deceive me with its memories and tomorrow make me asleep with its behest. When I opened my eyes today was passed too.

---------------------------------------

تمام لحظه ها زیبا هستند . این تو هستی که باید پذیرنده باشی و آماده تسلیم... تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند. این تو هستی که باید توانایی دیدن داشته باشی..... تمام لحظه ها با نیایش همراهند. اگر همه را با سپاسی ژرف بپذیری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. اوشو

All moments are beautiful; you should accept and be ready to deference. All moments are full of gifts, you should see...all moments are full of invocation, if you accept all with a deep thank, there will be no problem.

---------------------------------------

وقت شادیها ؛صفا....وقت غصه ها ؛گذشت

اینها رمز و راز پایندگی اند

Time of happiness: delectation...time of grief: was passed

These are secret of lasting.

---------------------------------------

آنجا که راه نیست خدا راه می گشاید

When there is no way God opens a new way.

---------------------------------------

جهان نسبت به هرکس دو نوبت دارد: یک نوبت به نفع شما است. و یک نوبت به ضرر شما

آنگاه که دنیا به شما روی آورد یاغی نشوید. و موقعی که دنیا به شما پشت کرد صبر پیشه کنید

World is in 2part for you: 1for you and 1is detriment for you.

When it smiles you don't be forward, and when it turns from you try to be patient.

---------------------------------------

به افکار خود اهمیت بدهید، این افکار حرفهای شما می شوند. این حرفهای اعمال شما میشوند. به اعمال خود اهمیت بدهید، این اعمال شخصیت شما میشوند

Overrate to your thoughts, they will be your words, these words will be your behavior, overrate to your behavior they will be your personality.

---------------------------------------

راههای خوشحال کردن کودکان: آنها را در آغوش بگیرید. به آنچه می گویند گوش فرادهید. به آنان اطمینان خاطر بدیهم. اجازه بدهیم که گریه کنند. به انها بفهمانیم که نارحت بودن یک مساله طبیعی است.

The ways of making children happy: hug them, listen to them, and make them calm that they don't cry, learn to them that grief is a normal happen.

---------------------------------------

انسان خوش خوی و متمدن واقعا زیباست. دکتر ماکارنکو

Well behavior and debonair human is really beautiful.

---------------------------------------

بخشش خوب است....بهتر از آن فراموش کردن آن است

Forgiving is good...but forgetting is better.

---------------------------------------

من کفش نداشتم و مدام شکایت می کردم. تا اینکه روزی مردی را دیدم که پا نداشت

I didn't have shoes and always I was complaining, but one day I saw a man who didn't has foot.

---------------------------------------

از اشتباهات دیگران درس بیاموزیم، چون زندگی آنقدر طولانی نیست تا همه آنها را خودمان تجربه کنیم

Let's learn sth from others mistakes, because life is not too long for us to experience all thing.

---------------------------------------

نشانه های هشداردهنده افسردگی: نگاه بدبینانه.... تمرکز بر روی مشکلات..... از دست دادن شوق و علاقه در زندگی..... پایین آمدن میزان انرژی..... آیه یأس خواندن.... اشکال در خواب شبانه

The warnfull signs of dumps: being pessimist, focusing on problems, loosing the happiness, being despair, having problems in night asleep.

---------------------------------------

حکیمی گفته است برای احساس خوشبختی به هیج واقعه بیرونی نیاز نیست خوشبختی کیفییتی ازذهن است که اندیشه اززمان لذت میبرد هرگز کسی به موفقیت نرسیده است مگر اینکه درگوشه ای ازوخود خودبه جیزی برترازشرایط زمانه ایمان داشته است

There is no need to happenings to feel the luck, luck comes from our minds because the mind enjoy from time, nobody was successful unless in his mind he believes sth with time conditions.

---------------------------------------

شش راه برای قدم برداشتن به سوی آینده ای بهتر: یاد بگیرید تا تغییرات و نقاط ضعفتان را بپذیرید. اگر احتیاج به کمک دارید درخواست کمک کنید. مستقیما با مشکلات خود درآمیزید. اشتباهات خود را بپذیرید. مسئولیت کامل خود را به عهده بگیرید. واقعیت را بگوئید مخصوصا به خودتان.

6ways for better future: learn to accept changes and your inabilities, if you need help call help, fight with your problems straightly, accept your mistakes, take responsibility of yourself completely, and tell the fact especially to yourself.

---------------------------------------

شاه کلید عشق ، تسلیم است.

Just key of love is deference.

---------------------------------------

داشتن کافی نیست، باید اقدام کرد

خواستن کافی نیست، باید کاری کرد

Having sth isn't enough, you should proceed

Wanting isn't enough, you should do sth.

---------------------------------------

برای گفتن دوستت دارم تنها لحظه ای کافی است، اما برای اینکه نشان بدهید چقدر... یک عمر زمان لازم است

For saying I love 1moment is enough but to showing it one age is not enough.

---------------------------------------

احساس سوختن به تماشا نمی شود....آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

You can't feel affair with watching, when you ignite will know what it is.

---------------------------------------

سهم من از تو چه بوده غیر آزار .... تویی که دنیا برات شده یک بازار

من ترا به چشم یاری دیده بودم.... تو مرا به چشم یک خریدار

What is my share from having you except annoyance... you that world is a bazaar for you.

I didn't look at you with the eyes of playing...and you didn't look at me with eyes of buyer.

---------------------------------------

آنکس که گریه می کند یک درد دارد... آنکس که می خندد هزار و یک درد

Who cries have a grief...who laughs has so grief.

---------------------------------------

من ساده و بی رنگم. من عاشق دلتنگم. صد بار بزن و قطع کن . من عاشق تک زنگم

I am pure and colorless, I'm nostalgic lover, call and cut up, I'm lover of just1 ring.

---------------------------------------

حرفهایی است برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد و سرمایه هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

There are some words to stays unsaid, the words that never will be said, and every ones asset is his unsaids.

---------------------------------------

می زند باران نفرت پشت شیشه..... حکم قلبم را نوشتن : تنهایی تا به همیشه

The rain of hate meet the window...I wrote my heart canon: solitude for ever.

---------------------------------------

لحظه به لحظه ، دم به دم ، ساعت به ساعت می خواهمت

گر خوشم یا ناخوشم ، در دو حالت می خواهمت

I want you moment to moment, hour to hour

Healthy or unhealthy I want you.

---------------------------------------

همیشه عاشق به جرم نکرده می سوزد

نصیب ما هم از این پس ؛ نهیب تهمتهاست.

Always the lover burns for the sake of what he didn't, my heart share is accusal..

---------------------------------------

تو چه دانی که بی خبر ماندن ز عزیزان چه عاقبت سوز است

گر شدی مهربان؛ همین دم شو، کانچه امروز هست فردا نیست

You didn't know being incognizant from dears, has how bad finale.

If you want to be kind, be kind this moment, because what we have today we won't have tomorrow.

---------------------------------------

یکدم گمان مبر ز خیال تو غافلم...... بنشستم اگر خموش ، خدا داند و دلم

Don't think that I am away of your memories even 1moment...if I am silent God knows and my heart.

---------------------------------------

راز شاد زیستن، انجام دادن آنچه دوست داریم نیست بلکه دوست داشتن آن چیزی است که انجام می دهیم.

Secret of living happy: don't do what you love; haply love what you do..!

---------------------------------------

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.

Your price is sth that you adore them, take care that don't adore sth less that extreme.

---------------------------------------

به ستاره ها نگاه کن. به چشمک زدنشون بخند. اما بهشون دل نبند ، چون چشمک هاشون از روی عادته

Look at the stars, laugh to their winking, but don't love them, because their winks are just from habit.

---------------------------------------

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم. دکتر شریعتی

O my God, help me that when I want to judge about one walking, first I walk little with his shoes.

---------------------------------------

ایمان داشته باش که کوچکترین محبت از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود. ویکتور هوگو

Believe that the less kindness won't be forgotten even from weak minds.

---------------------------------------

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ، آرزوی دیگران است؟! جک لندن

Do you know? A fortune that you don't use, is others wish.

---------------------------------------

ماه را هدف قرار بده تا اگر هم به خطا رفتی جایی کیان ستارگان سر در آوری. لس براون

Target the moon that if you went wrong you be found between stars.

---------------------------------------

میدونی فرق تو با کبوتر چیه؟

کبوتر از قشنگیش اسیر می شه... تو با قشنگیت اسیر می کنی

Do you know what your deference from a pigeon is?

Pigeon is been captive for his beauty, but you bind with your beauty.

--------------------------------------

اگر می خواهی بدانی چند تا دوستت دارم انگشتت را بذار روی نبضت... دیدی ؟ دوست داشتنم تمامی نداره !

If you want to know how many I love you, put your finger on your beat, did you see? My loving won't be finish ever.

---------------------------------------

دانستن کافی نیست...باید به دانسته خود عمل کنید. ناپلئون هیل

Knowing is not enough we should do what we know.

---------------------------------------

در مدرس از نشاطم کم کردند. از فرصت ارتباطم کم کردند

هر وقت به هم عشق تعارف کردیم. از نمره انظباطمان کم کردند

In school they decrease my happiness, decrease my chance of relations.

When we gave love to each other, they decrease our discipline mark.

---------------------------------------

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا ابد عاشقند.

Staying isn't reason of love always, so many go to show they are lover for ever.

---------------------------------------

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت... یا راهی خواهم ساخت

There is no stalemate for big mans, because they believe that: I will find a way, if I can't I will make a way.

---------------------------------------

یک راننده به نامزدش اس ام اس میزنه می گه: یک تریلی ارادت دارم خالیش کن ، ماشین بعدی تو راهه

A driver sends a sms to his wife and say: I have carload devotion for you, please deplete the other is coming.

---------------------------------------

اکنون که آفتاب عشقت در قلبم طلوع کرده ، عینک آفتابیم را بده

Now that your love sun rose in my heart, give me my sunglasses

مرگ رنگ سهراب سپهری

سهراب سپهری

 

با مرغ پنهان

 حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي
چه ترا دردي است
 كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجاهستي نهان اي مرغ
 زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخ هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر ؟
هر كجا هستي بگو با من
 روي جاده نقش پايي نيست از دشمن
آفتابي شو
رعد ديگر پانمي كوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
 از چه ديگر مي كني پروا ؟

وهم

جهان آلوده ي خواب است
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ‚ هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
 در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
 و ديوارش فرو ميخواندم در گوش
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست
شب از وحشت گرانبار است
 جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار
 چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
 در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است ؟

سرگذشت

مي خروشد دريا
 هيچ كس نيست به ساحل پيدا
لكه اي نيست به دريا تاريك
 كه شود قايق
 اگر آيد نزديك
مانده بر ساحل
 قايقي ريخته شب بر سر او
پيكرش را ز رهي ناروشن
 برده درتلخي ادراك فرو
هيچ كس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش
و در اين وقت كه هر كوهه ي آب
حرف با گوش نهان مي زندش
موجي آشفته فرا مي رسد
از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را
 رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت
با خيالي درخواب
صبح آن شب كه به دريا موجي
 تن نمي كوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
 بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
 در همين لحظه غمناك به جا
 و به نزديكي او
 مي خروشد دريا
 وز ره دور فرا ميرسد آن موج كه مي گويد باز
 از شبي طوفاني
 داستاني نه دراز

نقش

در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
 و به ناخنهاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچ كس ديگر
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد
 از ميان برده است طوفان نقشهايي را
 كه به جا ماند از كف پايش
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش
آن شب
هيچ كس از ره نمي آمد
 تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود
كوه : سنگين ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد مي آمد ولي خاموش
 ابر پر ميزد ولي آرام
ليك آن لحظه كه ناخنهاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز
رعد غريد
كوه را لرزاند
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند
امشب
باد وباران هر دو مي كوبند
 باد خواهد بر كند از جاي سنگي را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد
هر دو مي كوشند
مي خروشند
ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجير پولادين
سالها آن را نفرسوده است
كوشش هر چيز بيهوده است
 كوه اگر بر خويشتن پيچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند
 و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك
 يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
 در شبي تاريك

 

 

 

 

 

 

دريا و مرد

تنها و روي ساحل
 مردي به راه مي گذرد
نزديك پاي او
 دريا همه صدا
 شب ‚ گيج درتلاطم امواج
 باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و درچشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ ميكند
 انگار
 هي مي زند كه : مرد! كجا ميروي كجا ؟
 و مرد مي رود به ره خويش
 و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : كجا مي روي؟
و مرد مي رود و باد همچنان
امواج ‚ بي امان
 از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
 دريا همه صدا
شب گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيكر
 رو ميكند به ساحل و .....

مرگ رنگ

 رنگي كنار شب
 بي حرف مرده است
 مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست
 در اين شكست رنگ
 از هم گسسته رشته ي هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
 چون سنگ ‚ بي تكان
لغزانده چشم را
 بر شكل هاي در هم پندارش
خوابي شگفت مي دهد آزارش
 گلهاي رنگ سرزده از خاك هاي شب
در جاده اي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
 هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
 بندي گسسته است
 خوابي شكسته است
روياي سرزمين
 افسانه شكفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است
 بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد
 رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

ديوار

 زخم شب مي شد كبود
 در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
 نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود
 تا بسازم گرد خود ديواره اي سرسخت و پا برجاي
با خود آوردم ز راهي دور
 سنگهاي سخت و سنگين را برهنه پاي
 ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
 از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست
روز و شب ها رفت
 من به جا ماندم دراين سو شسته ديگر دست از كارم
نه مرا حسرت به رگها مي دوانيد آرزوي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم
ليك پندارم پس ديوار
 نقشهاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
 طرح ها از اهرمن مي ريخت
تا شبي مانند شبهاي دگر خاموش
 بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار
حسرتي با حيرتي آميخت

دنگ

 دنگ .... دنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي درپي زنگ
 زهر اين فكر كه اين دم گذر است
 مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
 لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد
 پس اگر مي گريم
 گريه ام بي ثمر است
 و اگر مي خندم
 خنده ام بيهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها مي گذرد
 آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
 نتواند شد آغاز
 مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پيكر او مي ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از كف رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر
وارهانيده از انديشه من رشته حال
 وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي آيد
 مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
 مي زند پي در پي زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...

دره خاموش

سكوت ‚ بند گسسته است
كنار دره درخت شكوه پيكر بيدي
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپيدي
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش
 نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين
 كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر
ز خوف دره خاموش
 نهفته جنبش پيكر
به راه مي نگرد سرد ‚ خشك ‚ تلخ ‚ غمين
 چو ماري روي تن كوه مي خزد راهي
به راه رهگذري
 خيال دره و تنهايي
 دوانده در رگ او ترس
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
 ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري
غروب پر زده از كوه
 به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر
غمي بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
 درون دره تاريك
 سكوت ‚ بند گسسته است

دلسرد

قصه ام ديگر زنگار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
پرتويي لغزد اگر بر لب او
 گويدم دل : هوس لبخندي است
خيره چشمانش با من گويد
 كو چراغي كه فروزد دل ما ؟
 هر كه افسرد به جان با من گفت
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد ازاين ديوار
رنج بيهوده نگهبانش برد
دست بايد نرود سوي كلنگ
 سيل اگر آمد آسانش برد
 باد نمناك زمان مي گذرد
 رنگ مي ريزد از پيكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه مي لرزد با روي سكوت
غولها سر به زمين مي سايند
 پاي در پيش مبادا بنهيد
 چشم ها در ره شب مي پايند
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد
 بايدم دست به ديوار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
 قصه ام ديگر زنگار گرفت

جان گرفته

ازهجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب
مرده اي را جان به رگ ها ريخت
پا شد از جا در ميان سايه و روشن
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟
ليك پندار تو بيهوده است
پيكر من مرگ را از خويش مي راند
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است
 من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم
 با خيالت مي دهم پيوند تصويري
 كه قرارت را كند در رنگ خود نابود
 درد را با لذت آميزد
 در تپش هايت فرو ريزد
 نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
 چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم
 مي تراويد از تن من درد
 نغمه مي آورد بر مغزم هجوم

جان گرفته

ازهجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب
مرده اي را جان به رگ ها ريخت
پا شد از جا در ميان سايه و روشن
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟
ليك پندار تو بيهوده است
پيكر من مرگ را از خويش مي راند
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است
 من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم
 با خيالت مي دهم پيوند تصويري
 كه قرارت را كند در رنگ خود نابود
 درد را با لذت آميزد
 در تپش هايت فرو ريزد
 نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
 چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم
 مي تراويد از تن من درد
 نغمه مي آورد بر مغزم هجوم

خراب

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود
پايان شام شكوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از اين عمر پرشكست
اين خانه را تمامي پي روي آب بود
پايم خليده خار بيابان
جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه
ليكن كسي ز راه مددكاري
دستم اگر گرفت فريب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد
 كندي نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به كار روز نشاطم شتاب بود
آبادي ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد كز نخست
 تصوير جغد زيب تن اين خراب بود

خواب تلخ

مرغ مهتاب مي خواند
ابري در اتاقم ميگريد
 گلهاي چشم پشيماني مي شكفد
 درتابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد
 مغرب جان مي كند
 مي ميرد
گياه نارنجي خورشيد
 در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريم درخواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهاي چشم پشيماني را پر پر مي كنم

غمي غمناك

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 مي كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

ناياب

شب ايستاده است
خيره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
سر تا به پاي پرسش اما
 انديشناك مانده و خاموش
شايد از هيچ سو جواب نيايد
 ديري است مانده يك جسد سرد
 در خلوت كبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
 گويي كه قطعه ‚ قطعه ديگر را
 از خويش رانده است
 از ياد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
 سه حفره كبود كه خالي است
 از تابش زمان
بويي فساد پرور و زهرآلود
 تا مرز هاي دور خيالم دويده است
 نقش زوال را
 بر هر چه هست روشن و خوانا كشيده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
 كه روزهاي رفته در آن بود نا پديد
با ناخن اين جسد را
 از هم شكافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم
شب ايستاده است
 خيره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال
 بسته است نقش بر تن لبهايش
تصوير يك سوال

سرود زهر

مي مكم پستان شب را
 وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
 چشم بر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم
 از پي نابودي ام ديري است
 زهر مي ريزد به رگهاي خود اين جادوي بي آزرم
 تا كند آلوده با آن شير
پس براي آن كه رد فكر او گم كند فكرم
مي كند رفتار با من نرم
ليك چه غافل
 نقشه هاي او چه بي حاصل
نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش
او نمي داند كه روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهرمي شويم
پيكر هر گريه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است كرم فكر من زنده
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من

سفر

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ريشه هاي تنم را در شنهاي روياها فرو نبرده بودم
 كه به راه افتادم
 پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
 و لرزش انگشتانش بيدارم كرد
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم
 كه به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
 در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد
دستي سايه اش را از روي ئجودم برچيد
 و لنگري در مرداب ساعت بخ بست
 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم

مرغ افسانه

پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
رغ افسانه از آن بيرون پريد
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود
 بيراهه فضا راپيمود
 چرخي زد
 و كنار مردابي به زمين نشست
تپشهايش با مرداب آميخت
مرداب كم كم زيبا شد
 گياهي در آن روييد
 گياهي تاريك و زيبا
مرغ افسانه سينه خود را شكافت
تهي درونش شبيه گياهي بود
 شكاف سينه اش را با پر ها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش كدر شده بود
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد
بيراهه اي را پيمود
 و از پنجره اي به درون رفت
مرد آنجا بود
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد
سينه او را شكافت
و به درون رفت
او از شكاف سينه اش نگريست
درونش تاريك و زيبا شده بود
به روح خطا شباهت داشت
 شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند
در فضا به پرواز درآمد
و اتاق را در روشني اضطراب تنها گذاشت
مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود
وزشي بر تار و پودش گذشت
گياهي در خلوت درونش روييد
 از شكاف سينه اش سر بيرون كشيد
و برگهايش را در ته آسمان گم كرد
زندگي اش در رگهاي گياه بالا مي رفت
اوجي صدايش مي زد
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند
بالهايش را گشود
 و خود را به بيراهه فضا سپرد
گنبدي زير نگاهش جان گرفت
چرخي زد
 و از در معبد به درون رفت
فضا با روشني بيرنگي پر بود
برابر محراب
وهمي نوسان يافت
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
 و همه رويا هايش در محرابي خاموش شده بود
خودش رادر مرز يك رويا ديد
به خاك افتاد
لحظه اي در فراموشي ريخت
سر بر داشت
محراب زيبا شده بود
پرتويي در مرمر محراب ديد
 تاريك و زيبا
ناشناسي خود را آشفته ديد
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
 و محراب را در خاموشي معبد رها كرد
زن در جاده اي مي رفت
پيامي در سر راهش بود
مرغي بر فراز سرش فرود آمد
زن ميان دو رويا عريان شد
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت
زن در فضا به پرواز درآمد
مرد دراتاقش بود
 انتظاري دررگهايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا
به روح خطا شباهت داشت
 مرد به چشمانش نگريست
همه خوابهايش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد
گفتي سايه پرده توري بود
 كه روي وجودش افتاده بود
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
 و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد
مردتنها بود
 تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد
 وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود
 وزشي ناپيدا مي گذشت
تصوير كم كم زيبا مي شد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد
مرغ افسانه آمده بود
اتاق را خالي ديد
و خودش را در جاي ديگر يافت
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد
مرد در بستر خود خوابيده بود
 وجودش به مردابي شباهت داشت
درختي در چشمانش روييده بود
 و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد
رگهاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شكاف سينه اش به درون نگريست
تهي درونش شبيه درختي بود
شكاف سينه اش را با پر ها پوشاند
بالهايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت
درختي ميان دو لحظه مي پژمرد
تاقي به آستانه خود مي رسيد
مرغي بيراهه فضا را مي پيمود
 و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود

آب

آب را گل نكنيم
در فرودست انگار كفتري مي خورد آب
يا كه در بشه اي دور سيره اي پر مي شويد
يا در آبادي كوزه اي پر مي گردد
آب را گل نكنيم
شايد اين آب روان مي رود پاي سپيداري تا فروشويد اندوه دلي
دست درويشي شايد نان خشكيده فرو برده در آب
رزن زيبايي آمده لب رود
آب را گل نكنيم
روي زيبا دوبرابر شده است
چه گوارا اين آب
چه زلال اين رود
مردم بالا دست چه صفايي دارند
 چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شيرافشان باد
من نديدم دهشان
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست
 ماهتاب آنجا مي كند روشن پهناي كلام
بي گمان در ده بالا دست چينه ها كوتاه است
 مردمش مي دانند كه شقايق چه گلي است
 بي گمان آنجا آبي آبي است
 غنچه اي مي شكفد اهل ده باخبرند
چه دهي بايد باشد
 كوچه باغش پر موسيقي باد
 مردمان سر رود آب را مي فهمند
گل نكردنش ما نيز
 آب را گل نكنيم

تپش سايه دوست

تا سواد قريه راهي بود
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي
شب درون آستين هامان
مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك
 از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 كوله بار از انعكاس شهرهاي دور
 منطق زبر زمين در زير پا جاري
زير دندانهاي ما طعم فراغت جابجا مي شد
پاي پوش ما كه ازجنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين ميكند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر
هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند
جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما
از كنار قريه هاي آشنا با فقر
تا صفاي بيكران مي رفت
بر فراز آبگيري خودبخود سرها همه خم شد
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
 مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

و چه تنها

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر و گياهي به نماز
 غم ها را گل كردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالينه تاريكي و تراويدن راز ازلي
سر بر سنگ و هوايي كه خنك و چناري كه به فكر و رواني كه پر از ريزش دوست
 خوابم چه سبك ابر نيايش چه بلند و چه زيبا بوته زيست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه ياد و كبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوري بر سبزه مرگ و شكوهي در پنجه باد
 من از تو پرم اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس
هنگام مناست اي در به فراز اي جاده به نيلوفر خاموش پيام

برخورد

نوري به زمين فرود آمد
 دو جا پا بر شن هاي بيابان ديدم
از كجا آمده بود ؟
 به كجا مي رفت ؟
تنها دو جاپاديده مي شد
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود
ناگهان جا پا ها به راه افتادند
روشني همراهشان مي خزيد
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا كردم
گودالي از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود به راه افتادم
ي پايم را ازراه دوري مي شنيدم
 شايد از بياباني مي گذشتم
انتظاري گمشده با من بود
 ناگهان نوري در مرده ام فرود آمد
 و من در اضطرابي زنده شدم
 دو جا پا هستي ام را پر كرد
از كجا آمده بود؟
به كجا مي رفت ؟
تنها دو جاپا ديده مي شد
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود

چشمان يك عبور

آسمان پرشد از خال پروانه هاي تماشا
عكس گنجشك افتاد در آبهاي رفاقت
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه
 باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت
شاخه مو به انگور
 مبتلا بود
كودك آمد
جيب هايش پر از شور چيدن
 اي بهار جسارت
امتداد در سايه كاج هاي تامل
پاك شد
كودك از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد
 رفت تا ماهيان هميشه
 روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد
بعد خاري
 پاي او را خراشيد
سوزش جسم روي علف ها فنا شد
اي مصب سلامت
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند
جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت
جوي ‌آبي كه از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد
 كودك از سهم شاداب خود دور مي شد
زير بارانم تعميدي فصل
 حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت
 در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
 برق مي زد
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
 شكل پرپرچه ها محو مي شد
كودك از باطن حزن پرسيد
 تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
هجرت برگي از شاخه او را تكان داد
پشت گلهاي ديگر
 صورتش كوچ مي كرد
صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
 كوچ بازيچه ها را
زير شمشاد هاي جنوبي شنيدم
بعد در زير گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد
بعد بيماري آب در حوض هاي قديمي
فكر هاي مرا تا ملالت كشانيد
بعد ها در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد
 گرته دلپذير تغافل
 روي شنهاي محسوس خاموش مي شد
 من
 روبرو مي شدم با عروج درخت
با شيوع پر يك كلاغ بهاره
با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب
 با صميميت گيج فواره حوض
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه
كودك آمد ميان هياهوي ارقام
اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب
خيس حسرت پي رخت آن روزها مي شتابم
كودك از پله هاي خطا رفت بالا
 ارتعاشي به سطح فراغت دويد
وزن لبخند ادراك كم شد

نشاني

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
 آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
 پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
 

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست

رويا

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
 من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

معشوق من

معشوق من
 با آن تن برهنه ي بي شرم
 بر ساقهاي نيرومندش
چون مرگ ايستاد
خط هاي بي قرار مورب
اندامهاي عاصي او را
در طرح استوارش
دنبال ميكنند
معشوق من
گويي ز نسل هاي فراموش گشته است
گويي كه تاتاري در انتهاي چشمانش
پيوسته در كمين سواريست
گويي كه بربري
در برق پر طراوت دندانهايش
مجذوب خون گرم شكاريست
معشوق من
همچون طبيعت
مفهوم ناگزير صريحي دارد
او با شكست من
قانون صادقانه ي قدرت را
تاييد ميكند
او وحشيانه آزاد ست
مانند يك غريزه سالم
در عمق يك جزيره نامسكون
او پاك ميكند
با پاره هاي خيمه مجنون
از كفش خود غبار خيابان را
معشوق من
همچون خداوندي  ‚ در معبد نپال
گويي از ابتداي وجودش
بيگانه بوده است
او
مرديست از قرون گذشته
ياد آور اصالت زيبايي
او در فضاي خود
چون بوي كودكي
پيوسته خاطرات معصومي را
بيدار ميكند
او مثل يك سرود خوش عاميانه است
سرشار از خشونت و عرياني
او با خلوص دوست مي دارد
ذرات زندگي را
ذرات خاك را
غمهاي آدمي را
غمهاي پاك را
او با خلوص دوست مي دارد
يك كوچه باغ دهكده را
يك درخت را
يك ظرف بستني را
يك بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ايست
انسان ساده اي كه من او را
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانه ي يك مذهب شگفت
در لابلاي بوته ي پستانهايم
پنهان نموده ام

درگلستانه

 دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
 در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
 پشت تبريزي ها
 غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
 سوسماري لغزيد
 راه افتادم
يونجه زاري سر راه
 بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
 و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
 چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
 سايه هايي بي لك
 گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
 مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

روشني من گل آب

 ابري نيست
 بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
 مادرم ريحان مي چيند
 نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
 پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
 مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سايه برگي در آب
 چه درونم تنهاست

تارا

 از تارم فرود آمدم كنار بركه رسيدم
 ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد رشته عطري گسست آب از سايه افسوسي پر شد
 موجي غم را به لرزش ني ها داد
 غم را از لرزش ني ها چيدم به تارم برآمدم به آيينه رسيدم
غم از دستم در آيينه رها شد : خواب آيينه شكست
از تارم فرود آمدم ميان بركه و آيينه گويا گريستم

مسافر

 دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي كنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
 و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
 و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
 در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
 هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد
اتاق خلوت پاكي است
 براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد
 دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
 خيال مي كنم
 در آبهاي جهان قايقي است
 و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
 و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد ؟
 كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
 و گوش دادن به
 صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
 و در جواني  روي يك سايه راه بايد رفت
 همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر
 هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
 درست فكر كن
 كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
 چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
 و در مصاحبه باد و شيرواني ها
 اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
 چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
 و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
 كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
 حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
 ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
 نگاه مي كردي
 حضور سبز قبايي ميان شبدرها
 خراش صورت احساس را مرمت كرد
 ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
 و روي شانه ما دست مي گذارد
 و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
 ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
 كه وقت از پس منشور ديده مي شد
 تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
 كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود
 به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
 شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
 من از سياحت در يك حماسه مي آيم
 و مثل آب
 تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
 و ايستادم تا
 دلم قرار بگيرد
 صداي پرپري آمد
 و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
 و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
 و من بلند بلند
 كتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
 كه زير سدر كهن سالي
 نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
 نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
 و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
 كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
 شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
 و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
 به آشنايي يك لحن
 به بيكراني يك رنگ
 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
 چه خوب يادم هست
 عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
 در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
 كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
 نمي شناسد
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
 صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
 و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
 و گوشواره عرفان نشان تبت را
 براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
 تمام وزن طراوت را
 كه من
 دچار گرمي گفتارم
 و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد
به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد
و ازحرارت تكليم درتب و تاب است
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد
 و شاهراه هوا را
شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
 كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه هامون هنوز مي شنوي
 بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
 و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
 نشسته بودم
 و عكس تاج محل را در آب
 نگاه مي كردم
 دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است
حيات  ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم
عبور بايد كرد
 و هم نورد افق هاي دور بايد شد
 و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
 و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد
 من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
 و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي كردم
خيال مي كرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي كرديم
 ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
 و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
 در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
 شنيده بودم
 كجاست جشن خطوط ؟
 نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من
 من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
 حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟
 و در تراكم زيباي دست ها يك روز
صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم
 و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟
 جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
 چه قدر روشن بود
 كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد كرد
 صداي باد مي آيد عبور بايد كرد
 و من مسافرم اي بادهاي همواره
 مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد
 مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
 پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
 دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
 و در تنفس تنهايي
 دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
 حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد

بابل | بهار 1345

ساده رنگ

آسمان آبي تر
 آب آبي تر
من درايوانم رعنا سر حوض
 رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
 مادرم صبحي مي گفت :‌ موسم دلگيري است
 من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست
 زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند
 من ودا مي خوانم گاهي نيز
 طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري
آفتابي يكدست
 سارها آمده اند
تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم
 مادرم مي خندد
 رعنا هم

و چه تنها

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر و گياهي به نماز
 غم ها را گل كردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالينه تاريكي و تراويدن راز ازلي
سر بر سنگ و هوايي كه خنك و چناري كه به فكر و رواني كه پر از ريزش دوست
 خوابم چه سبك ابر نيايش چه بلند و چه زيبا بوته زيست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه ياد و كبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوري بر سبزه مرگ و شكوهي در پنجه باد
 من از تو پرم اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس
هنگام مناست اي در به فراز اي جاده به نيلوفر خاموش پيام

غبار لبخند

 مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
 مست اندوه تماشاي يار باد
مويش افشان گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
 او صدا را درشيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خاك آميخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاريك خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پيكرش افتاد گفت
 آفت پژمردگي نزديك او
 دشت درياي تپش آهنگ نور
 سايه ميزد خنده تاريك او

نيلوفر

 از مرز خواي مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
 روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينهها
 هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه ستونها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
 دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
 در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش درمن ريشه داشت
 همه من بود
كدامين باد بي پروا
 دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

ساده رنگ

آسمان آبي تر
 آب آبي تر
من درايوانم رعنا سر حوض
 رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
 مادرم صبحي مي گفت :‌ موسم دلگيري است
 من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست
 زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند
 من ودا مي خوانم گاهي نيز
 طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري
آفتابي يكدست
 سارها آمده اند
تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم
 مادرم مي خندد
 رعنا هم

گل كاشي

باران نور
 كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
روي ديوار كاشي گلي را مي شست
مار سياه ساقه اين گل
در رقص نرم و لطيفي زنده بود
گفتي جوهر سوزان رقص
 در گلوي اين مار سيه چكيده بود
 گل كاشي زنده بود
 در دنيايي رازدار
 دنياي به ته نرسيدني آبي
 هنگام كودكي
 در انحناي سقف ايوانها
درون شيشه هاي رنگي پنجره ها
 ميان لك هاي ديوار ها
هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
 شبيه اين گل كاشي را ديدم
و هربار رفتم بچينم
 رويايم پر پر شد
نگاهم به تارو پود سياه ساقه گل چسبيد
 و گرمي رگ هايش را جس كرد
 همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود
 گل كاشي زندگي ديگر داشت
 آيا اين گل
 كه در خاك همه روياهايم روييده بود
 كودك ديرين را مي شناخت
 و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم
گم شده بودم ؟
نگاهم به تارو پود شكننده ساقه چسبيده بود
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد
چگونه مي شد چيد
 گليرا كه خيالي مي پژمراند ؟
دست سايه ام بالا خيزد
 قلب آبي كاشي ها تپيد
 باران نور ايستاد
 رويايم پرپر شد

مرز گمشده

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت
 از مرزي گذشته بود
 در پي مرز گمشده مي گشت
كوهي سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهي شد
 و به دامن كوه آويخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و كوه از خوابي سنگين پر بود
 خوابش طرحي رها شده داشت
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد
 كوه از خوابي سنگين پر بود
ديري گذشت
خوابش بخار شد
 طنين گمشده اي به رگهايش وزيد
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخي به تار و پودش ريخت
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد
انتظاري نوسان داشت
 نگاهي در راه مانده بود
 و صدايي در تنهايي مي گريست

 از روي پلك شب

شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود
 در بلندي ها ما
 دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازك تر
 دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترك مي خورد
 و تپش هامان مي ريخت به سنگ
از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روي رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاك
فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت
 و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جنبه هايي كه به هم مي ريخت

لحظه گمشده

داب اتاقم كدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم
 زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت
اين تاريكي طرح وجودم را روشن مي كرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد
 زيبايي رها شده اي بود
و من ديده به راهش بودم
 روياي بي شكل زندگي ام بود
عطري در چشمم زمزمه كرد
 رگ هايم ازتپش افتاد
 همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمي گذشت
 شور برهنه اي بودم
 او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها مي جست
تار و پود اتاقم را پيمود
 و به من ره نيافت
نسيمي شعله فانوسش را نوشيد
ئزشي گذشت
ئ من در طرحي جا مي گرفتم
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا براي كه ؟
او ديگر نبود
آيا باروح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگ هايم جا به جا مي شد
 حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
 من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود

 بي پاسخ

 درتاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد
 سايه اي در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت
 و من انعكاسي بودم
 كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد
 و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
 گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود
در گنگي آن ريشه داشت
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
 در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من درتاريكي خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پيدا كردم
 و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود
آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
 فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم ؟
 حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم
 آيامن سايهگمشده خطايي نبودم ؟
دراتاق بي روزن
 انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم ؟
 درتاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود

پيغام ماهي ها

 رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهيان مي گفتند
 هيچ تقصير درختان نيست
 ظهر دم كرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشويه نشست
 و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك ما رفت كه رفت
ولي آن نور درشت
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
 و باتمام افق هاي باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
 و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
 براي آينه تفسير كرد
 و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
 هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم
كه با چه قدر سبد
 براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
 كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
 و رفت تا لب هيچ
 و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
 كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
 راي خوردن يك سيب
چه قدر تنها مانديم

غربت

 ماه بالاي سر آبادي است
اهل آبادي در خواب
 روي اين مهتابي خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
 من چراغم خاموش
 ماه تابيده به بشقاب خيار به لب كوزه آب
غوك ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي
كوه نزديك من است : پشت افراها سنجد ها
وبيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست گلچه ها پيدا نيست
سايه هاي از دور مثل تنهايي آب مثل آواز خدا پيداست
نيمه شب بايد باشد
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
 آسمان آبي نيست روز آبي بود
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ طرحي از بزها بردارم
طرحي از جارو ها و سايه هاشان در آب
ياد من باشد هر چه پروانه كه مي افتد در آب زود از آب درآرم
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
 ياد من باشد فردا لب جوي حوله اتم را هم با چوبه بشويم
يادمن باشد تنها هستم
 ماه بالاي سر تنهايي است

لولوي شيشه ها

در اين اتاق تهي پيكر
انسان مه آلود
نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟
درها بسته
 و كليدشان در تاريكي دور شد
 نسيم از ديوارها مي ترواد
گلهاي قالي مي لرزد
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند
باران ستاره اتاقت را پر كرد
 و تو درتاريكي گم شده اي
انسان مه آلود
پاهاي صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته
 درخت بيد از خاك بسترت روييده
 و خود را در حوض كاشي مي جويد
تصويري به شاخه بيد آويخته
كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد
گويي ترا مي نگرد
 و تو از ميان هزاران نقش تهي
گويي مرا مي نگري
 انسان مه آلود
ترا در همه شبهاي تنهايي
 توي همه شيشه ها ديده ام
مادر مرا مي ترساند
لولو پشت شيشه هاست
و من توي شيشه ها ترا مي ديدم
لولوي سرگردان
پيش آ
 بيا در سايه هامان بخزيم
درها بسته
 و كليدشان در تاريكي دور شد
بگذار پنجره را به رويت بگشايم
انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت
 و گريان سويم پريد
شيشه پنجره شكست و فرو ريخت
لولوي شيشه ها
شيشه عمرش شكسته بود

پرده

پنجره ام به تهي باز شد
 و من ويران شدم
پرده نفس مي كشيد
ديوار قير اندود
 از ميان برخيز
پايان تلخ صداههاي هوش ربا
فرو ريز
 لذت خوابم مي فشارد
فراموشي مي بارد
 پرده نفس مي كشد
 شكوفه خوابم مي پژمرد
تا دوزخ ها بشكافند
 تا سايه ها بي پايان شوند
 تا نگاهم رها گردد
 در هم شكن بي جنبشي ات را
و از مرز هستي من بگذر
سياه سرد بي تپش گنگ

فانوس خيس

روي علف ها چكيده ام
 من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام
 جايم اينجا نبود
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
 جايم اينجا نبود
 فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجاميرود اين فانوس
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد
باران پرخزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد
من ستاره چكيده ام
از چشم ناپيداي خطا چكيده ام
شب پر خواهش
 و پيكر گرم افق عريان بود
رگه سپيد مر مر سبز چمن زمزمه مي كرد
 و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد
 پريان مي رقصيدند
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود
زمزمه هاي شب مستم مي كرد
پنجره رويا گشوده بود
 و او چون نسيمي به درون وزيد
اكنون روي علفها هستم
 و نسيمي از كنارم مي گذرد
تپش ها خاكستذ شده اند
 آي پوشان نمي رقصند
فانوس آهسته پايين و بالا مي رود
 هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
 چشمانش خوابي را گم كرده بود
جاده نفس مفس مي زد
صخره ها چه هوسناكش بوييدند
 فانوس پر شتاب
 تا كي مي لغزي
 در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه هاي شب پژمرد
 رقص پريان پايانن يافت
كاش اينجا نچكيده بودم
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل به راه افتاد
 كاش اينجا در بستر علف تاريكي نچكيده بودم
فانوس از من مي گريزد
چگونه برخيزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام
 و دور از من فانوس
 درگهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

ياد بود

سايه دراز لنگر ساعت
 روي بيابان بي پايان در نوسان بود
مي آمد مي رفت
مي آمد مي رفت
 و من روي شن هاي روشن بيابان
تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم
خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
 و در هوايش زندگي ام آب شد
خوابي كه چون پايان يافت
 من به پايان خودم ذسيدم
من تصوير خوابم را مي كشيدم
 و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود
 چگونه مي شد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير
 همه گرمي خواب دوشين را ريخت ؟
تصوير را كشيدم
 چيزي گم شده بود
روزي خودم خم شدم
حفره اي در هستي من دهان گشود
سايه دراز لنگر ساعت
 روي بيابان بي پايان در نوسان بود
 و من كنار تصوير زنده خوابم بودم
تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد
و ريشه نگاهم درتار و پودش مي سوخت
اين بار
 هنگامي كه سايه لنگر ساعت
از روي تصوير جان گرفته من گذشت
بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود
 فرياد زدم
تصوير را بازده
 و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست
سايه دراز لنگر ساعت
 روي بيابان بي پايان در نوسان بود
 مي آمد مي رفت
 مي آمد مي رفت
 و نگاه انساني به دنبالش مي دويد

جهنم سرگردان

شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم
مگذار ازبالش تاريك تنهايي سر بر دارم
 و به دامن بي تار و پود رويا ها بياويزم
سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند
 طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته
 او را بگو
تپش جهنمي مست
او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام
 نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم
 جهنم سرگردان مرا تنها گذار

صداي پاي آب

اهل كاشانم 
 روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
 دوستاني بهتر از آب روان
 و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
 من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زير اقاقي هاست
 كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
 اهل كاشانم
 پيشه ام نقاشي است
 گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
 دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم
پرده ام بي جان است
 خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است
 اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك
نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود
 مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد
 پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟
 من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
پدرم نقاشي مي كرد
تار هم مي ساخت تار هم ميزد
خط خوبي هم داشت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود
 باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب
 آب بي فلسفه مي خوردم
 توت بي دانش مي چيدم
 تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد
تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
 شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود
 يك بغل آزادي بود
زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود
طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر
 من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته كوچه شك
 تا هواي خنك استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
 من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
 چيزها ديدم در روي زمين
 كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
 قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
 نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
 من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود
 من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم بادبادك مي خورد
من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
 كاغذي ديدم از جنس بهار
 موزه اي ديدم دور از سبزه
 مسجدي دور از آب
سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال
قاطري ديدم بارش انشا
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
 من قطاري ديدم روشنايي مي برد
 من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
 من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
 و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
 خاك از شيشه آن پيدا بود
كاكل پوپك
 خال هاي پر پروانه
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي
 خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
و بلوغ خورشيد
 و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت
پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات
 پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
 مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست
 شهر پيدا بود
 رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بي كفتر صدها اتوبوس
 گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
 پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
 كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
 مردگاريچي در حسرت مرگ
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
 كلمه پيدا بود
 آب پيدا بود عكس اشيا در آب
 سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حيات
 شرق اندوه نهاد بشري
فصل ولگردي در كوچه زن
بوي تنهايي در كوچه فصل
 دست تابستان يك بادبزن پيدا بود
سفره دانه به گل
سفر پيچك اين خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ريزش تاك جوان ازديوار
 بارش شبنم روي پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت كلام
جنگ يك روزنه با خواهش نور
 جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد
جنگ تنهايي بايك آواز
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل
جنگ خونين انار و دندان
 جنگ نازي ها با ساقه ناز
جنگ طوطي و فصاحت با هم
 جنگ پيشاني با سردي مهر
حمله كاشي مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي
حمله واژه به فك شاعر
فتح يك قرن به دست يك شعر
فتح يك باغ به دست يك سار
فتح يك كوچه به دست دو سلام
فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي
 فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ
 قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر
قتل يك قصه سر كوچه خواب
قتل يك غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل يك بيد به دست دولت
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ
همه ي روي زمين پيدا بود
نظم در كوچه يونان مي رفت
 جغد در باغ معلق مي خواند
 باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند
روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
مردمان را ديدم
 شهر ها را ديدم
دشت ها را كوهها را ديدم
 آب را ديدم خاك راديدم
 نور و ظلمت را ديدم
 و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم
اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي سرفه روشني از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
 چك چك چلچله از سقف بهار
 و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح
 من صداي قدم خواهش را مي شونم
 و صداي پاي قانوني خون را در رگ
ضربان سحر چاه كبوترها
تپش قلب شب آدينه
جريان گل ميخك در فكر
شيهه پاك حقيقت از دور
 من صداي وزش ماده را مي شنوم
 و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق
 و صداي باران را روي پلك تر عشق
روي موسيقي غمناك بلوغ
روي اواز انارستان ها
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
 پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
 پر و خالي شدن كاسه غربت از باد
 من به آغاز زمين نزديكم
نبض گل ها را مي گيرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشيا جاري است
روح من كم سال است
 روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
 روح من بيكاراست
قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
 روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
 هر كجا برگي هست شور من مي شكفد
بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
 مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
 مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم
 مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي
 تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه
 من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم
 من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد
 سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
 زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
 زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
 زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
 زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است
 چه اهميت دارد
 گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
 من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
 زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
 زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
 زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
 گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
 و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
 و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
 و بياريم سبد
 ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
 و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
 و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
 و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
 و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
 و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
 بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
 و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند
 پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
 تور در آب بيندازيم
 وبگيريم طراوت را از آب
 ريگي از روي زمين برداريم
 وزن بودن را احساس كنيم
 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ
 مرگ پايان كبوترنيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
 مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
 مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
 مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
 ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
 بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
 كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
 چيز بنويسد
 به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
 دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
 صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
 هيجان ها را پرواز دهيم
 روي ادراك  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
 نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
 كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

كاشان | قريه چنار | تابستان 1343

در قير شب


ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليک پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريکي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي کنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
نقش هايي که کشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي که فکندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهي است که چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.

 

سپيده


در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.
لب هاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.
همپاي رقص نازک ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.
خطي ز نور روي سياهي است:
گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.
ديوار سايه ها شده ويران.
دست نگاه در افق دور
کاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.

 

دود مي خيزد


دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کي به پايان مي رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افکندم در آب،
ليک از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شکست.
کس دگر رنگي در اين سامان نديد.
از درون دل به تصوير اميد.
تا بدين منزل نهادم پاي را
از در اي کاروان بگسسته ام.
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،
ليک بر اين سوختن دل بسته ام.
تيرگي پا مي کشد از بام ها:
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

 

مرغ معما


دير زماني است روي شاخة اين بيد
مرغي بنشسته کو به رنگ معماست.
نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.
گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،
مانده بر اين پرده ليک صورت خاموش.
روزي اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در اين سراي مي رود از هوش.
راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست.
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،
پيکر او ليک سايه ـ روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگي دور مانده: موج سرابي.
سايه اش افسرده بر درازي ديوار.
پردة ديوار و سايه: پردة خوابي.
خيره نگاهش به طرح هاي خيالي.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.
دارد خاموش اش چو با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نيست.
ره به درون مي برد حکايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.
دارد با شهرهاي گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است.

 

روشن شب


روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشک:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.
دير گاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.
خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد کسي از در،
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
که نگاهي در تماشا سوخت.
گر چه مي دانم که چشمي راه دارد بافسون شب،
ليک مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب.

 

سراب


آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست که مي پويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز کار.
بر سرو رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشک گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندگي راه چو مي پيمايد
مي کند فکر که مي بيند خواب.

 

رو به غروب


ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده دردامن دشت
خرمني رنگ کبود.
سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يک لبخند.
جغد بر کنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تک تک، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود کبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصة رنگي روز
مي رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياميخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصة سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.

 

بايد امشب بروم

کفشهایم کو؟

کفشهایم کو ؟

چه کسی بود صدا زد سهراب

آشنا بود صدا

مثل هوا با تن برگ

بوی هجرت می آید

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

باید امشب بروم

من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی که اندازه پیراهن تنهایی من جاداردبردارم

وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یکنفر باز صدا زد

 

گالری عکس

                                             

پيوند فلسفه و تعليم و تربيت

حال اين سوال قابل طرح است که انديشه فلسفي درصدد پرداختن به چه موضوعاتي است.
همان گونه که بر سر تعريف فلسفه توافقي صورت نگرفته به طور طبيعي بر سر موضوع و متعلق انديشه فلسفي نيز اجماعي صورت نخواهد گرفت. هر فيلسوفي از ظن خود موضوعي را مورد تامل فلسفي قرار داده و آن بخش را در آثار خود برجسته ساخته است. در اين ميان پاسخ سوزان لانجر به اين سوال قابل تامل است که مي نويسد:«يک انديشه فلسفي همچون سنگي است که به آب انداخته شود اگر سنگ بزرگ باشد تاثير آن به شکل امواج حلقه اي شکل در کل آن محدوده ظاهر مي گردد تا آن زمان که محو و ناپديد شود. مرکز انتشار امواج فلسفي، مساله اي خاص يا مجموعه اي از مسائل است که فرد مي کوشد آنها را روشن سازد،دوباره سازمان دهد و يا حتي پرسش هاي کاملا تازه اي را جايگزين آنها سازد. در نتيجه نه هيچ موضوعي براي فلسفه نامناسب است و نه هيچ نقطه شروعي، برترين نقطه» (بهشتي 33:1377).
آنچه پيرامون تعريف فلسفه بيان شد در باب تعريف تعليم و تربيت نيز صادق است. تعاريف متعدد و مختلف که توسط فيلسوفان و انديشمندان حوزه تربيت مطرح شده خود گواه اين مطلب است. مقوله تعليم و تربيت از جمله مباحثي است که قدمتي به درازاي انديشه فلسفي دارد. دليل اين امر نيز آشکار است زيرا انسان تنها موجودي است که نيازمند تربيت است تا به کمال انسانيت خويش برسد. تعليم و تربيت فرايندي است که به واسطه آن ميراث فرهنگي و معلومات بشري به انسان انتقال مي يابد. به عبارت ديگر در حوزه تعليم و تربيت سخن از فعاليت هايي است که به واسطه آنها يک نسل علوم و فنون و در يک کلام ميراث بشري را به نسل ديگر انتقال مي دهد. (اسميت 1370).
با بررسي دو مقوله فلسفه تعليم و تربيت مساله پيوند فلسفه و تعليم و تربيت مطرح مي شود. چنانکه پيش از اين بيان شد تعليم و تربيت خود يک مساله فلسفي است. هنگام طرح اين سوال که «تعليم و تربيت چيست؟» سوال ديگري مطرح مي شود و آن اين است که «انسان چيست؟» و اين خود سوالي فلسفي است. به دليل چنين قرابتي رشته اي بين رشته اي به نام فلسفه تعليم و تربيت شکل گرفته است. فلسفه تعليم و تربيت همچون خود فلسفه در سه موضوع نظري، دستوري و تحليلي فعاليت مي کند. در حوزه نظري، نظريه هاي تربيتي مطرح مي شود و تعقيب اهداف در حوزه دستوري دنبال مي شود. در نهايت ايضاح گفته هاي نظري و دستوري در حوزه تحليلي صورت مي گيرد (نلر.1383) در اين ميان برخي بر اين اعتقادند که فيلسوف تربيتي در قلمرو «چرايي» وارد مي شود و قلمرو «چگونگي » خارج از حيطه وظايف اواست. بر عهده فيلسوف تعليم و تربيت است که به سوالاتي همچون «آدمي چيست؟» «تربيت چيست ؟» «آيا مي توانيم تربيت کنيم؟»، «آيا بايد تربيت کنيم؟»، «چگونه بايد تربيت کنيم؟»... پاسخ دهد.
نظريه هاي تربيتي و مکاتب فلسفي پيش از اين به ارتباط نزديک و عميق فلسفه و تربيت اشاره شد. مسلما هر نظريه تربيتي بر بنيان تفکري فلسفي استوار است. حال به اجمال به بررسي 4 نظريه مهم تربيتي معاصر و خاستگاه فلسفي آنها خواهيم پرداخت. ذکر اين نکته ضروري است که تقسيم بندي هاي مختلفي در اين باب صورت گرفته که به نظر تقسيم بندي ذيل يکي از مناسبترين تقسيم بندي ها است.
بنيادگرايي: خاستگاه اين نظريه که گاهي از آن به ماهيت گرايي نيز تعبير مي شود ريشه در مکتب ايده آليسم دارد. ما نخست به بررسي اجمالي ايده آليسم خواهيم پرداخت.
سپس نشان خواهيم داد که بنيادگرايي که ريشه در ايده آليسم دارد داراي چه ويژگي هايي مي باشد.بنيانگذار ايده آليسم در مغرب زمين افلاطون است. به لحاظ معرفت شناسي ايده آليسم منشائ معرفت را عقل و مستقل از تجربه مي داند. از نگاه اين مکتب ذهن موجودي فعال است و شناخت واقعي نه از طريق تجربه حسي بلکه از طريق يادآوري و تذکار ايده ها صورت مي گيرد. فرد از طريق شهود ، درون نگري و بصيرت به درون خود نگريسته و نسخه اي از ايده ها را در آن مي يابد (گوتک1380).اين بدان معنا است که آنچه که در صدد شناخت آن هستيم از پيش در ذهن وجود دارد. مي توان در يک کلام ايده آليسم را تقدم واقعيت غير مادي بر واقعيت مادي و يا تقدم ذهن بر عين تعريف کرد. به لحاظ ارزش شناسي، ايده آليسم ارزشها را اموري مطلق، جاودان و تغييرناپذير در نظر مي گيرد که در خدا يا يک نيروي روحي غير شخصي قرار دارند (شعاري نژاد 1381).
در نگرش ايده آليستي تعليم و تربيت از اهميتي خاص برخورداراست. هدف از تعليم و تربيت رشد و تکامل ذهن در نظر گرفته مي شود. يادگيري فرآيند يادآوري ايده ها و کاربرد آنها است.
در فرآيند يادگيري دانش آموز ترغيب به کشف و يادآوري حقايقي مي شود که در ضمير خود او وجود دارند (گوتک 35:1380).
چنانکه پيش از اين بيان شد بنيادگرايي از ايده آليسم سرچشمه مي گيرد. اگر خواهان بررسي آرائ تربيتي بنيادگرايان هستيم مي توان آنها را در موارد ذيل چنين خلاصه نمود:
(1): در بنيادگرايي معيارهاي فکري و عقلي از جايگاه خاصي برخوردار هستند.
(2): بنيادگرايي بر حفظ و انتقال ميراث اجتماعي به نسل هاي بعدي تاکيد مي کند.
(3):انتقال ميراث اجتماعي و فرهنگي به نسل هاي بعدي در راستاي حفظ همبستگي اجتماعي و خيرعمومي صورت مي گيرد.
(4): بنيادگرايان بر پرورش ذهن بسيار تاکيد مي کنند (شعاري نژاد1381).
از بنيادگرايان معروف مي توان به افلاطوان، فروبل، کانت، برادلي، کروچه و... اشاره کرد.
پايدارگرايي: اين نظريه ريشه در رئاليسم دارد. بنيانگذار رئاليسم در تاريخ انديشه غرب ارسطو است. آنچه در رئاليسم اصل محسوب مي شود اين است که واقعيت امري مادي است و اشيائ داراي وجودي مستقل از ذهن شناسنده هستند.از ديدگاه رئاليسم ذهن انسان در بدو تولد همچون لوح سفيدي است که به تدريج معلومات از طريق حواس در آن نقش مي بندند. پيروان رئاليسم علاوه بر اين که به اصل استقلال وجود اشيا معتقد هستند بر اصل قابليت شناسايي جهان نيز تاکيد مي ورزند دو اصلي که مي توان گفت لازم و ملزوم يکديگرند (شعاري نژاد1381).
در نگاه رئاليسم هر چيز سازگار با طبيعت داراي ارزش است و معيارهاي ارزشي از طريق عقل تعيين مي شوند. از سوي ديگر ارزشهاي فردي آنگاه قابل قبول هستند که با عقيده عمومي جامعه سازگاري داشته باشند. علت اين امر آشکار است، زيرا عقيده عمومي، واقعيت اجتماعي را منعکس مي کند و واقيت اجتماعي امري خارج از ذهن است و مي تواند به عنوان معياري براي اعتبار ارزشهاي فردي به کار رود. رئاليسم در حوزه تعليم و تربيت برحصول شناخت از طريق ادراک حسي تاکيد مي کند. در نتيجه تعليم و تربيت عملي طبيعي است نه تصنعي که مي توان قوانين آن را در طبيعت کشف کرد.


تعليم و تربيت اگزيستانسياليستي

روند شخصيت زدايي و نگرش ماشيني به انسان اعتراض اگزيستانسياليست ها را به دنبال داشت.آنان در قلمرو تعليم و تربيت تلاش مي کنند اهميت و نقش انتخاب آزادانه انسان را به او گوشزد کنند. به همين دليل سخن از اشتداد آگاهي به ميان مي آيد. اشتداد اگاهي به اين معناست که دانش آموز در مقام فرد بايد تشخيص دهد که انتخاب او آزادانه است و اين انتخاب آزادانه توام با تعهد و مسووليت است (همان:174).
در نگرش اگزيستانسياليستي انسان چيزي جز انتخاب هاي آزاد نيست و از طريق همين انتخابها خود را مي سازد. در اين نگرش شخص از طريق تجربه معرفت کسب مي کند اما بايد توجه داشت که تجربه داراي سطوح مختلفي است که بالاترين سطح آن آگاهي است. حقيقت امر نسبي و وابسته به داوري فرد است. در عين حال که حقيقت مطلق وجود ندارد ارزشها نيز مطلق نيستند اما به وسيله معيارهاي خارجي نيز تعيين نمي شوند بلکه از طريق انتخاب هاي آزاد فرد تعيين مي شوند. چنانکه پيش از اين نيز بيان شد تاکيد بر انتخاب آزادانه، رشد آگاهي فرد، ترغيب به خودشناسي، انتخاب آزاد همراه با مسووليت و تعهد از ويژگيهاي تربيتي مکتب اگزيستانسياليسم است (شعاري نژاد 1381).

هدفي که تعليم و تربيت رئاليستي دنبال مي کند مادي و دنيوي است و در صدد است که تربيت شوندگان با جهان، زندگي و مسووليت اجتماعي سازگاري پيدا کنند. حال با ذکر مطالب بالا به بررسي نظريه پايدارگرايي مي پردازيم.
منشائ اصول پايدارگرايي مکتب رئاليسم است. از اين نظريه به عنوان محافظه کارترين فلسفه تعليم و تربيت ياد مي شود. اصطلاح پايدارگرايي دلالت بر اين امر مي کند که اصول اساسي تعليم و تربيت ثابت و تغيير ناپذيرند. اين عقيده خود از آنجا ناشي مي شود که از ديدگاه پايدارگرايان طبيعت انسان امري ثابت مي باشد و چنين ثباتي خود ثبات و عدم تغيير الگوهاي تربيتي را به دنبال دارد (گوتک 410:1380).
اصول اساسي پايدارگرايي را بهطور خلاصه مي توان چنين بيان کرد:
(1):هدف تعليم و تربيت در هر زمان و مکان يکي است و آن عبارتست از رشد انسان به عنوان انسان (شوريني 1378). (2): طبيعت آدمي ثابت است و چون طبيعت آدمي ثابت و تغيير ناپذير است در نتيجه الگوهاي تربيتي نيز بايد ثابت باشند.
(3): تعقل عاليترين صفت در وجود آدمي است که بايد براي پرورش و کنترل اميال وغرايز به کار رود.
(4):تربيت آماده شدن براي زندگي است نه خود زندگي.
پيشرفت گرايي: اين نظريه ريشه در مکتب فلسفي پراگماتيسم دارد. هر چند مهد پراگماتيسم امريکا است ، ليکن ريشه هاي آن را مي توان در سنت تجربه گرايي انگليس جستجو کرد (نلر1383).
اهميت اين مکتب فلسفي تا بدان جا است که به جرات مي توان گفت هيچ مکتب فلسفي يا فکري به اندازه اين مکتب در قرن بيستم تاثيرگذار نبوده است (شعاري نژاد1381).
بنيانگذاران اين مکتب فلسفي عبارتند از: چارلز ساندرس پيرس، ويليام جيمز و جان ديويي.
پراگماتيسم واکنشي در برابر ايده آليسم بود و برخلاف ايده آليسم اعلام کرد که انسان تنها به آن چيزي معرفت دارد که از طريق حواس تجربه کرده است. در اين نگرش فلسفه مجموعه امور محض، انتزاعي و نامربوط به زندگي نيست، بلکه وظيفه اصلي آن حل مسائل انساني است.
در قلمرو معرفت شناسي پيروان پراگماتيسم معتقد هستند که معرفت از طريق تجربه حاصل مي شود و تجربه چيزي جز تعامل فرد با محيط نيست (شوريني 1378).
پديدارها پيوسته در حال تغييرند و در نتيجه تغيير تنها واقعيت موجود است (نلر1383).
ثمره چنين ديدگاهي نسبي و مشروط بودن حقيقت است. روش پراگماتيکي ما را آگاه مي کند که هر مفهومي را از طريق نتايج عملي آن مورد بررسي قرار دهيم. در قلمرو ارزش شناسي پراگماتيست ها به نسبي بودن ارزشها معتقدند. از نگاه اينان قواعد اخلاق به واسطه تغيير جوامع و به تبع آنها تغيير فرهنگ ها تغيير مي کند. در نتيجه ارزشها به اوضاع و موقعيت وابسته اند (شعاري نژاد1381).
در چنين ديدگاهي نمي توان سخن از ارزش غايي به ميان آورد زيرا حقيقت امري نسبي و مشروط است. در قلمرو تعليم و تربيت پراگماتيست ها معتقدندکه بايد به فرد چگونه انديشيدن [و نه چه انديشيدن] و نحوه سازگار شدن با محيط متغير را آموخت (شوريني 1378).
پس از بررسي اجمالي مکتب پراگماتيسم درک نظريه تربيتي پيشرفت گرايي به نظر چندان دشوار نخواهد بود. پيشرفت گرايي که جنبه افراطي پراگماتيسم در نظرگرفته شده است واکنشي به پايدارگرايي در تعليم و تربيت است. پيشرفت گرايان با قبول ديدگاه پراگماتيست ها در باب تغيير معتقدند که تعليم و تربيت امري پيوسته در حال رشد است. آنان سخن از «بازسازي مداوم تجربه» به ميان مي آورند. تعليم و تربيت نزد آنان نه تنها تمهيدي براي زندگي نيست، بلکه خود زندگي است (نلر1383).
آنان بر اين باورند که مفهوم همکاري بايد جانشين مفهوم رقابت در تعليم و تربيت شود، زيرا همکاري بيش از رقابت با طبيعت انساني سازگار است. پيشرفت گرايان لازمه تحقق اهداف تربيتي خود را وجود دموکراسي مي دانند. دموکراسي بستر تبادل آزادانه افکار را مهيا و مقدمات رشد حقيقي فرد را آماده مي کند. در نتيجه رابطه تنگاتنگي ميان دموکراسي و تربيت وجود دارد. در ديدگاه جان ديويي دموکراسي صرفا يک نوع حکومت نيست، بلکه شيوه زندگي مشترک و توام با تفاهم و همکاري است که از آن به «تجربه مشترک » تعبير مي شود. در يک کلام مي توان گفت ارتباط ظريف و دقيقي بين دموکراسي ، رشد و تعليم و تربيت وجود دارد.
اگزيستانسياليسم: اين نظريه ريشه در مباني فلسفي اگزيستانسياليسم دارد. پيش از هر چيز بررسي نحوه ظهور اين مکتب در مغرب زمين به نظر امري ضروري است. چنانکه مي دانيم نگاه خوشبينانه انسان قرن 19 به رشد تکنولوژي و صنعت به نگاه بدبينانه انسان قرن بيستم مبدل شد. وقوع جنگ جهاني اول اضطراب را بر جهان غرب حاکم کرد. اين اضطراب در اثر رشد جامعه توده وار که ثمره آن شخصيت زدايي از فرد بود تشديد شد. با حاکم شدن منطق ماشين از خودبيگانگي به سراغ انسان آمد. در جامعه صنعتي انسانها در حکم قطعات ماشين به حساب مي آيند که قابليت تعويض دارند. مدرسه بيشتر به صورت خط مونتاژ عمل مي کند که به توليد محصولات يا فارغ التحصيلاني مي پردازد که براي انجام وظايفي خاص براي سازمان اجتماعي بزرگتر تعليم ديده اند (گوتک 62-161:1380).

منابع:
1-اسميت فيليپ جي، 1370، ترجمه سعيد بهشتي، فلسفه آموزش و پرورش، انتشارات آستان قدس رضوي
2- بهشتي سعيد، 1377، زمينه اي براي بازانديشي در فلسفه تعليم و تربيت، موسسه نشر ويرايش
3- خليلي سياوش، 1378، مکاتب فلسفي و آراء تربيتي، انتشارات يادواره کتاب، تهران
4- ديويي جان، 1339، دموکراسي و آموزش و پرورش، ترجمه اميرحسين آريان پور، انتشارات شفق
5- شريعتمداري علي، 1383،اصول تعليم و تربيت، چاپ هفدهم، انتشارات دانشگاه تهران
6- شعاري نژاد،1381، فلسفه آموزش و پرورش، انتشارات اميرکبير، چاپ ششم
7- فردريک ماير، 1374، تاريخ انديشه هاي تربيتي، ترجمه علي اصغر فياض، انتشارات سمت
8- گوتک جرالدال، 1380، مکاتب فلسفي و آرائ تربيتي، ترجمه محمد جواد پاک سرشت، انتشارات سمت
9- نلر. جي اف، 1377، آشنايي با فلسفه آموزش و پرورش، ترجمه فريدون بازرگان، انتشارات سمت

               انواع هيجان

مقدمه

 

ما در زندگي روزمره خود با انواع هيجانات رو در رو هستيم. بطوري که اين آشنايي ما با هيجانات به دوران نوزادي ما بر مي‌گردد. به عبارتي ما از لحظه تولد برخي از هيجانات را با خود داريم و اين اهميت و نقش هيجانات مختلف را در زندگي نشان مي‌دهد. برخي از هيجانات لذت بخش ، خوشايند و تقويت کننده هستند، بطوري که فرد براي رسيدن به آن حالت خاص از هيجانات ممکن است تقلا و تلاش هم بکند.

 

ولي برخي ديگر بيشتر جنبه آزارنده را دارند و شايد فرد تلاش براي اجتناب از رسيدن به آنها داشته باشد يا اگر در آن حالات قرار گيرند، تلاش کند خود را از آن نوع هيجان رهايي دهد. به اين ترتيب هيجانات از لحاظ ميزان خوشايندي يا ناخوشايندي به دو دسته تقسيم مي‌شوند: هيجانات مثبت و منفي. اما به اين نکته بايد توجه داشت، هر يک از هيجانات اهميت و نقش مهمي در زندگي دارند. و کارکرد خاصي براي هر يک وجود دارد.

 

هيجان ترس

 

 

 

در اغلب بحثهاي مربوط به هيجان ترس جاي مهمي را به خود اختصاص داده است و حتي آن را به عنوان علت اصلي اختلالات عصبي شناخته‌اند. اما ترس هميشه ايجاد کننده ناراحتي و مشکل نيست. وجود آن در خيلي از مسائل موقعيتهاي زندگي لازم است. اين هيجان شايد از آن جهت اهميت ويژه‌اي دارد که در آن حالت فشار و تخريب بطور بالقوه از نظر مقدار و اهميت بر حالت سازنده تفوق دارد و معمولا آمادگي براي بروز واکنشهاي اجتنابي بيشتر از آمادگي براي کنشهاي اکتسابي است.

 

شکسپير مي‌گويد: "از ميان همه تمايلات و احساسات بد ، ترس منفورترين آنهاست." علائم ترس عبارتند از لرزيدن بدن ، سفيد شدن پوست ، غدد عرقي فعال مي‌شوند، مو بر بدن راست مي‌شود، ترشحات دستگاه گوارش و کليه‌ها زياد مي‌شود و فضولات بدن به دليل انبساط ماهيچه‌هاي اسفنکتر بطور غير عادي رفع مي‌شود. ميزان تنفس زياد مي‌شود، قلب به تندي و شدت مي‌زند. قواي ذهني به مقدار زيادي مختل مي‌شود. اين علائم حتي در چهارپايان مثل سگ و گربه و ميمونها نيز ديده مي‌شود. پرندگان نيز در هنگان ترس تمامي پرهاي خود را در هم فرو مي‌برند و در اين حالت جثه‌شان کوچکتر به نظر مي‌رسد.

 

از ديگر علائم ترس عبارت است از باز شدن دهان ، بالا رفتن ابروها ، فردي که دچار ترس شده است در آغاز مثل يک مجسمه از حرکت باز مي‌ايستد نقش مي‌گيرد يا اينکه قوز مي‌کند و دولا مي‌شود، بطوري که گويي مي‌خواهد خود را از ديده‌ها پنهان مي‌کند. فعاليت غدد بزاقي کم و دهان خشک مي‌شود. گاه ترس ضعيف باعث مي‌شود در فرد ميل شديدي به خميازه کشيدن بوجود بيايد. چشمها در حالت ترس شديد از حدقه بيرون مي‌افتند و به سوي عامل ايجاد کننده وحشت ثابت مي‌مانند، يا اينکه بي قرار از جهتي به جهت ديگر مي‌چرخند. ترس همچون ساير هيجانات از شدت و ضعفهاي مختلف برخوردار است. ترس شديد علاوه بر علائم متفاوت (از لحاظ شدت) کارکردهاي مختلف مي‌تواند داشته باشد.

 

هيجان خشم

 

هيجان خشم همراه با مفاهيم مترادف و مباحثي که با آن مرتبط هستند بسيار بيشتر از هيجانهاي ديگر (البته به غير از ترس) در نوشته‌ها مورد بحث قرار گرفته است. بسياري از روشهاي کنترل اجتماعي بزرگسالان و خردسالان به اجتماعي کردن واکنش خشم به موقعيتهاي مختلف مربوط است. خشم از دسته هيجانات منفي است و علل مختلفي براي آن شناسايي شده است که بسيار گسترده‌تر از آن هستند که در اين بحث بتوانند مطرح شوند. اما علائم آن عبارت است از سرخ شدن صورت ، منبسط شدن رگهاي پيشاني و گردن ، سرخ شدن چشمها، جمع و کوچک شدن مردمکهاي چشم ، کشيده شدن لبها و در نتيجه آشکار شدن دندانها ، بدن تاخورده ، ابروان در هم کشيده ، لبان سخت و محکم و دندانهاي قفل شده و در حال سايش.

 

هيجان اندوه

 

اندوه نيز مانند ساير هيجانات از شدت و ضعف برخوردار است. بطوري که در حالتي از آن با يکسري علائم ويژه طبيعي تلقي مي‌شوند. در حاليکه انوع شديد و مهمتر آن يا زماني که بدون دليل واضحي در فرد وجود دارند، وجود يک اختلال رواني را در پيش مي‌کشند. در هر حال اين هيجان نيز از دسته هيجانات منفي است که براي جنبه ناخوشايندي دارد. مشخص بودن و بي تحرکي ، کاهش گردش خون ، رنگ پريدگي صورت ، سست شدن عضلات ، پلکهاي پايين افتاده از علائم اندوه هستند.

 

همچنين حالت سر کمي رو به سينه خم مي‌شود، لبها ، گونه‌ها و آرواره‌ها همه از حالت طبيعي خارج مي‌شوند و به طرف پايين رها مي‌شوند. تنفس کند و ضعيف مي‌شود و غالبا آههاي عميق نفس را قطع مي‌کنند. يک نشانه ثابت و دائمي اندوه اين است که افراد به سرما حساسيت نشان مي‌دهند و به سختي مي توانند خود را گرم نگه دارند. بي اشتهايي و عدم تمايل به غذا خوردن نيز در هيجان اندوه ديده مي‌شود.

 

هيجان تنفر

 

با وجود اينکه اين هيجان يک مکانيزم دفاعي اساسي است و داراي ارزش حياتي قابل ملاحظه‌اي است، لکن هنوز بطور منظم مورد مطالعه و بررسي قرار نگرفته است و از آنجائيکه تنفر در مواجهه با يک محرک آزارنده که موجب رنجش مي‌شود بوجود مي‌آيد، همراه با حرکاتي است که هدف آنها کنار زدن عامل آزار دهنده يا محافظت فرد از آن عامل است. تنفر شديد به صورت حرکاتي در اطراف دهان بروز مي کند که درست شبيه حرکات دهان قبل از استفراغ کردن است.

 

در اين حالت نيمه بسته شدن پلکها و به عقب برگشتن صورت يا تمامي بدن نيز نشان دهنده ابراز انزجار شديد است. اين حرکات طوري انجام مي‌گيرد که گويا محرک مورد نظر ارزش گناه کردن هم ندارد. تف کردن نشانه‌اي عمومي براي تنفر و انزجار است. داروين مي‌گويد: "تف کردن بيانگر رفع عوامل آزار دهنده از دهان است."

 

هيجان شادي

 

همه حالات شادي و لذات را تجربه کرده‌اند. درجاتي از آن نيز مانند هيجان اندوه طبيعي است، ولي انواعي از آن که بطور مستمر و شديد و با علائم تشديد شده و بوجود مي‌آيد، به عنوان يک اختلال رواني شناخته مي‌شود که در آن فرد دائما در حالت شادي و شعف شنگولي به سر مي‌برد و ممکن است دست به کارهاي عجيب و غريب بزند. حالات چهره‌اي خنده مثل کشيده شدن لبها ، چشمهاي براق و گاه اشک آلود ، تحريک زياد ، تکلم زياد از علائم شادي هستند. رقص و پايکوبي ، بالا و پايين بردن و در حالت خوشحالي شديد و ناگهاني جيغ زدن از علائم شادي هستند.

 

برخي معتقدند علائم شادي در برخي اوقات به علائم خشم شبيه است، هر چند آنها به دسته‌هاي جداگانه تعلق دارند، ولي علائم جسمي آنها مثل فرياد زدن ، پا کوبيدن ، افزايش فعاليت بازوان و دستها ، چشمهاي سرخ شده و در حال چرخش ، گامهاي محکم و راسخ در هر دو هيجان وجود دارند، اما هدف آنها متفاوت است. هر دو آنها هيجانات گرايشي هستند بطوري که باعث نزديک شدن فرد به محرک خوشحال کننده يا خشم آور مي‌شوند، اما هدف خشم تخريب و از بين بردن است، ولي هدف شادي تداوم و نگهداري آن محرک.

 

هيجان تعجب

 

همه موجودات زنده در جريان زندگي خود به خودي به محرکهاي جديد و نو ظهوري مواجه مي‌شوند. در برخورد با چنين محرکهايي الگوي واکنش را مي‌توان تکان هيجاني يا تعجب ناميد. اين واکنشها فقط در مواقعي بروز مي‌کنند که محرکهاي شناخته نشده ، مبهم ، نامعلوم ، شديد و ناگهاني وارد عمل مي‌شوند. برانگيخته شدن بينايي و شنوايي ، باز شدن دهان و چشمها و ابروان بالا کشيده شده ، توليد صداي ناگهاني از دهان و از جا پريدن علائم اساسي تعجب هستند، با توجه به اينکه در مورد انسان نوع شخصيت در الگوي خاص او در حالت بازتاب هيجاني مثل تعجب تاثير دارد. برخي افراد شايد سر و صداي بيشتري بکنند و تفاوتهاي ديگري با يکديگر داشته باشند.

 

هیجان در زندگی

هیجان در زندگی

● مقدمه
موجود پیچیده‌ای به نام انسان ، مجموعه‌ای گسترده و وسیع از هزاران خصیصه و حالت است. ما انسانها در هر لحظه از زندگی‌مان با موقعیت‌ها و شرایط گوناگون و متغییری مواجه می‌شویم و احساسات و انگیزه‌ها و در کل مجموعه عکس‌العمل‌های ما در مواجه با این موقعیت‌هاست که زندگی ما را شکل می‌دهد.
یکی از این حالتها که در هر یک از ما به نوعی وجود دارد، هیجان است. هیچ تا به حال به وجود این حالت در خودتان فکر کرده‌اید؟ اینکه هیجان واقعا چیست؟ آیا هیجان همیشه و در همه حالتها ، یک احساس خوب و مفید است یا اینکه ضررهایی هم دارد؟ بلوغ هیجانی چیست؟ آیا هیجان در زندگی به ما کمک می‌کند؟ و هزاران سوال از این نوع؟


● مشخصات هیجان
هیجان که ترجمه واژه Emotion است، سه مشخصه اصلی دارد:
۱) فعالیت ضمیری
۲) تغییرات در اعمال فیزیولوژیکی
۳) تظاهرات بدنی
دانشمندان معتقدند، هیجانات ذاتی معدود می‌باشند. بر حسب نظر یکی از محققین نوزادان تنها یک حالت کلی عدم تعادل یا برهم‌خوردگی دارند. یکی دیگر از پژوهندگان معتقد است که سه حالت هیجانی ترس ، خشم و عشق در نوزادان قابل مشاهده است. صرف نظر از صحت و سقم این تحقیقات ، آنچه مسلم است این است که بیشتر رفتارهای هیجانی ما ناشی از یادگیری است.


● هیجانات وسیله بستگی میان افراد
از آنجایی که همه افراد بشر دارای هیجان هستند، پس وجه مشترکی میان آنان وجود دارد. هیجان خشم و ترس و محبت و نفرت و کینه و حسادت را همه دارند و همه می‌دانند که وقتی شخصی از فراق حرف می‌زند چه احساسی دارد و وقتی شخصی می‌گوید: نمی‌دانی وقتی این خبر را شنیدم چه تعجبی به من دست داد! شما کاملا واقف به حالت تعجب او هستید. زیرا که خود شما هم از بسیاری از اخبار تعجب کرده‌اید.


● فواید هیجانها
هیجان هم مفید است و هم مضر. در بسیاری از موارد ، شخص بدون داشتن حالات هیجانی نمی‌تواند از زندگی لذت ببرد و در کارها توفیق حاصل کند. ولی از آن طرف همین حالات هیجانی ممکن است موجبات بدبختی ما و دیگران را فراهم سازند.
▪ زندگی را روح می‌بخشند.
▪ ما را با سایر افراد مرتبط می‌سازند و به زندگی اجتماعی ما نور می‌تابند.
▪ پایه کارهای هنری هستند.
▪ به ما نیروی زیادتری می‌بخشند و موجب می‌شوند در مواردی از حد اعلای قدرت بدنی استفاده کنیم.
▪ ما را وادار می‌سازند که خود را برای مقبول افتادن آراسته سازیم.
▪ خاصیت داروی مقوی دارند.


● مضرات هیجانها
▪ ممکن است شخص را به عمل ناشایست بکشانند.
▪ ممکن است قوای عقلی را تحت‌الشعاع قرار دهند.
▪ ممکن است شخص را به راههای نامطلوب و گمراه کننده سوق دهند.
▪ موجبات اتلاف وقت را فرهم سازند.
▪ خطرات جانی را ممکن است باعث گردند.
تحقیقات علمی ثابت کرده‌اند که بسیاری از بیماریهای جسمی ما نتیجه حالات هیجانی شدید و نامطلوب می‌باشند. این بیماریها را به نام بیماریهای روان تنی گویند.(Psychosomatic)


● هیجان پایه و اساس هنر
هیجان پایه و اساس هنر است. هیجانات لازمه حیات است و هنر نیز به حیات روح می‌دهد. اگر زیباییهای هنر نباشد، زندگی فاقد تحریکات و تهییجات می‌گردد. تولستوی یکی از بزرگترین هنرمندان دنیا در رشته داستان سرائی در مورد هیجانات و احساسات می‌گوید: احساساتی را که شخص در خود دارد، می‌تواند از راه حرکات ، خطوط ، رنگها ، صداها و یا بیان کلمات در دیگری بوجود آورد و این را هنر گویند.
هنر ما را با افراد انسانی که در گذشته صاحب یک نوع احساسات با ما بوده‌اند و یا افراد انسانی که در آینده دارای همین احساسات هستند متحد می‌کند. شوق و هیجانی که در اثر مشاهده شگفتیهای جهان طبیعت در انسان ایجاد می‌شود ، موجب خلق آثار هنری ، موجب کشف قوانین حاکم بر طبیعت ، موجب اختراعات گوناگون و هزاران مورد دیگر می‌شود که در نهایت به زندگی انسان در این جهان سمت و سویی بهتر و پرمعناتر می‌دهد.


● شناخت حالات هیجانی خود
برای اینکه بتوانیم بلوغ هیجانی به دست آوریم، ما باید خود را از بسیاری حالات هیجانی نامطلوب که تجارب ناگوار به ما می‌دهند، فارغ سازیم و به عوض ، حالات فرح‌بخش را در خود تقویت نماییم. هر فرد باید از چگونگی حالات هیجانی خویش آگاهی یابد و بداند که در موقعیت‌های مختلف چگونه از آنها بهره‌برداری مفید نماید. ما باید با بکار بردن نیروی عقلانی ، نظارت در حالات هیجانی را همیشه داشته باشیم.
اینکه پس از ابراز یک حالت هیجانی نامطلوب خود را سرزنش کنیم و نفس خویش را ناراحت نمائیم، مضر است. بلکه باید آن حالت را در موقع مناسب تحلیل نمائیم و برای آینده تجربه به دست آوریم. خودشناسی و تامین سعادت از طریق توجه به نتایج مطلوب یا نامطلوب هیجانها ، بلوغ هیجانی است. هیجان اگر شدید و طولانی باشد نه تنها باعث خستگی و فرسودگی می‌شود، بلکه موجب بیماری‌های جسمی مثل سوءهاضمه و زخم معده و اختلالات سایر دستگاه‌های بدن می‌گردد.


● نتیجه
هیجان خفیف و مطبوع عملا مثل شربت مقوی برای بدن است. به شخص یک لذت خاص روحی و جسمی می‌دهد و در واقع یک انگیزه سالمی است. ولی گاهی اوقات هیجان موجب گمراهی است و وقتی شخص در یک حالت هیجانی شدید قرار می‌گیرد، قدرت قضاوت را تاحدی از دست می‌دهد و خود را در کارش ولو آنکه صحیح نباشد، ذیحق می‌داند.
رشد هیجان‌ها در بشر از طریق شرطی ، از راه سرمشق ، از طریق روش آزمایش و خطا و از راه اخذ تجربه شخصی صورت می‌گیرد. بنابراین لازم است که بکوشیم آن نوع رفتارهای هیجانی که موجبات سعادت ما را فراهم می‌سازد، بیاموزیم. به عبارت دیگر همانطور که باید کوشید تا بلوغ فکری بدست آورد، باید سعی کرد تا به بلوغ هیجانی نیز نایل شد.